گفتگوی خودخواهانه!!

همه ما اتهام گفت‌وگوهای خودخواهانه را انکار و وانمود می‌کنیم که با رعایت ادب و ادای گوش‌دادن به دیگران، به نظرات آنها احترام می‌گذاریم ولی در واقع، بی صبرانه مترصد فرصت هستیم تا خود را به میان گفت‌وگو بیاندازیم و نیاز «مطرح شدن» خود را به کرسی بنشانیم  
مدتی پیش در پایان یک میهمانی خانوادگی، از فرزندم پرسیدم: «از این ‌که دوستاتو دیدی حسابی خوشحال شدی یا نه؟
او در جوابم بلافاصله گفت: « آره، همه شب ‌رو با دوستانم بازی کردم. برعکس شما که تمام شب اونجا نشسته بوديد  و داد مي زدید .››
واکنش اولیه‌ام لبخند گیجی بود که تحویل فرزندم دادم، ولی بعد از دیدن رضایتی که در صورت او موج می‌زد سکوت کردم. بلافاصله اما از عکس‌العمل خودم دلخور شدم. پشیمان شدم از این‌که نتوانستم به فرزندم توضیح دهم که: ما هم در طول شب مشغول بازی دلپذیری بودیم و به اندازه او و دوستانش از مصاحبت و گفت‌وگوی پرهیجانی که داشتیم لذت بردیم.
پس از آن مکالمه فی‌البداهه، به خودم فرصتی دادم تا رفتارها و نیازهای معمولي را در خودم مرور کنم رفتارهايي که ثابت می‌کند انسان، «حیوانی اجتماعی» است به همین دلیل هم هست که همنشینی‌های دوستانه، ماجرایی فرحبخش و تقریباً حیاتی برای بشر است؛ همنشینی‌هایی آمیخته با گفت‌وگو، مشاوره، درد دل، بحث، ابراز وجود، پشت سر گویی، طنزو جوك، خنده، رقص، و حتی پرخاش و مشاجره‌‌های تند و عصبی و هاكذا . بر این اساس به یاد مطلبی افتادم که چندی پیش در یکی از سايت ها خوانده بودم. در آن نوشته اشاره‌ای شده بود به گفت‌وگوی خودخواهانه که یکی از موضوعات اساسی‌ای است که جامعه‌شناس و استاد دانشگاه بوستون، چارلز دربر در کتاب خود تلاش برای جلب توجه به آن پرداخته است.
دکتر  دربر در تحقیقی برآمده از مشاهدات مختلف و گفت‌وگو با 1500 نفر نوشته است: ما پی‌بردیم که در اکثر گفت‌وگوهای ثبت شده، افراد با وجود نیت خیری که از خود بروز می‌دهند و بدون آن ‌که متوجه باشند در حین بحث و تبادل نظر، الگوی دقیقی هستند از رفتاری که من از آن به عنوان گفت‌وگوی خودخواهانه یاد می‌کنم. دغدغه اصلی بسیاری از افراد در گفت‌وگوها با تمام وجود، این است که توجه دیگران را به خود جلب کنند.
جامعه‌شناس آمریکایی که کتابش توسط انتشارات آکسفورد به چاپ رسیده و در بعضی از مراکز آموزش عالی نیز جزو کتاب‌های درسی قرار گرفته است می‌افزاید: همه ما اتهام گفت‌وگوهای خودخواهانه را انکار و وانمود می‌کنیم که با رعایت ادب و ادای گوش‌دادن به دیگران، به نظرات آنها احترام می‌گذاریم ولی در واقع، بی صبرانه مترصد فرصت هستیم تا خود را به میان گفت‌وگو بیاندازیم و نیاز مطرح شدن خود را به کرسی بنشانیم.
از طرفی به خاطر مشاهده فرزندم از رفتار بزرگسالان، خواهان ارزش‌بخشی بیشتر به شب‌های جذاب و سرشار از خاطره همنشینی و گفت‌وگو با دوستانم هستم و از طرف دیگر این حس ناخوشایند در من شکل گرفته است که متوجه شده‌ام در ملاقات‌های تصادفی با افراد در محیط‌‌هایی نامانوس و حتی در جمع‌ دوستان آشنا، خودم و بسیاری دیگر از افراد به اشکال مختلف در حال گفت‌وگوی خودخواهانه هستیم.
هر چند  انبوهی از خاطرات بد، عصبانیت‌ها، سوء برداشت‌ها، پیشداوری‌ها و قضاوت‌های نسنجیده خودم و بسیاری از افراد دور و نزدیکی را که می‌شناسم به یاد آوردم و در واقع پرونده قطوری از دل شکستن‌های ناخواسته و حتی از دست دادن دوستان قدیمی از بایگانی ذهنم بیرون افتاد. ولي با وجود هجوم انرژی‌های منفی ناشی از خاطرات تلخ، همچنان کفه ترازوی خاطراتم در آنسویی سنگین‌تر بود که لحظات دلپذیر و به‌یاد ماندنی‌ ناشی از همنشینی با دوستان خوبم را دربر گرفته بود.  بدبینی صاعقه‌وار، روی دیگر‌‌ خوشبینی ذاتی آدم‌های شبیه من است و به همین دلیل امکان کمتری دارم که بتوانم نگرانی‌های ناگهانی را مهار کنم. به این فکر می‌کنم که از طرفی، سیستم‌های جدید ارتباطی و نوع زندگی و معیشت، آدم‌ها را بیش از پیش با تنهایی اخت داده است. این روزها، آدم‌ها حوصله و انرژی کمتری برای یافتن و حتی حفظ دوستان واقعی از خود نشان می‌دهند. پرورشِ سلیقه‌های شخصی و بروز فردیت‌های متنوع و متفاوت باعث شده است که آدم‌های خاص و حساس بیشتری در جامعه حضور داشته باشند. در کنار آنها، بالا رفتن سن و کم شدن انگیزه‌ها و کنجکاوی‌ها، پیدا کردن دوست خوب و حتی ورود به شبکه جدید دوستان را نیز سخت‌تر از پیش کرده است.
مواردی از این دست، هشداری به همه ما می‌دهد تا قدر دوستانی را بدانیم که با صرف انرژی، دقت و گذشت به دست آورده‌ایم. برای این‌که در فرصت بعدی بتوانم به اعتراض دخترم در مورد گفت‌گوی آدم‌بزرگ‌ها واکنش طبیعی و مثبت نشان دهم و برایش بدون هیچ تردیدی توضیح دهم که همنشینی من و دوستانم هم به اندازه بازی او و دوستانش جذاب است به رهنمودهای بسیار ساده و عملی نویسنده کتاب «تلاش برای جلب توجه» دقت بیشتری خواهم کرد.
او می‌گوید: آدم‌ها اگر به همان اندازه که از نیاز پر کشش و جذاب "جلب توجه" نسبت به خود وافق هستند به نیاز مشابه در دوستان خود نيز بها دهند، به خودی خود، تعادل و گذشت در گفت‌وگوها ایجاد خواهد شد.

میدونید تا کی زنده هستید ؟!

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 
من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. 
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم: 
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: 

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 
گفتم: نه ! 

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ 
گفتم: نه ! 

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ 
گفتم: نه ! 

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 
گفتم: نه ! 

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 
ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه ! 

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

            هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
 
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

نگاهی به درون يک اداره دولتی از پشت شيشه هاي شکسته!!

 در ادامۀ حکايت زير که ضرب المثلی است عاميانه و در مواردي بكار برده مي شود كه كسي كار يا وظيفه اي را به اميد انجام آن توسط ديگري به انجام نرساند نقلی می آورم از نمونه رفتارهای نامتعارف و مرسوم کارکنان ادارات دولتی در اداره ای که انتشارِ نورِِِ صدا دارِِ محفوظ در شيشه را با عملياتی محيرالعقول و خلق الساعه از دست نامحرمان دور می دارد تا به اقصی نقاط انتقال يابد . و در اين ميان رفتارهاي نادرِ بعضی را به تصوير می كشد که در ولايت جيزرآباد؟!هم دست نيافتنی است . 

در زمان هاي قديم که مردم با اسب و شتر و قاطر و امثال آن همچون خودروی ملی مسافرت می کردند در ولايت جيزرآباد كه ناحيه اي بود برهوت در جنوب تهران سفلی قديم گروهي زندگي مي كردند پايبند به آداب و رسوم مانده از اقوام بدوي ناحيه بدخشان .در اين ولايت رسم بود كه وقتی کسی از سفر حج بر می گشت به نسبت نفوذ و شخصيتی که داشت خويشان و آشنايانشان مشکی تهيه و آن را پر از آب می کردند و به پيشواز حاجی می رفتند و سر راه حاجی را آبپاشی می کردند . البته هر چه تعداد افراد مشک به دوش بيشتر بود و سر راه حاجی بيشتر آبپاشی می شد بر اهميت و شخصيت حاج آقا افزوده می شد . مثلاٌ می گفتند : " اين همان حاجی است که جلو راهش دو فرسخ آب پاشيدند . "

    روزي از همين ايام سبز بهاري بود كه يکی از حاجي های اسم و رسم دار محله جيزرآباد از مکه برمی گشت ، يکی از هم محلي ها كه از اقوام دور حاجي هم بود مجبور بود حتما" مشکی تهيه کند و به پيشواز حاج آقا برود . اين آدم هميشه زرنگ با خودش فکر کرد که اين حاجی از آن حاجي ها نیست که دورو برش خالی باشد و حتما" چند نفری برای آبپاشی به پیشواز او می روند . پس چه بهتر من مشکم را از باد پرکنم و ببرم . همین کار را هم کرد . یعنی مشک خود را در خانه پرباد کرد و گلوی مشک را محکم بست و براه افتاد تا به محل مشک بدوشان رسید . هن و هن کنان خود را خسته و کوفته نشان داد منتظر موقعیت شد که کارش را شروع کند .حاج آقا از راه رسید . جمعیت خوشحالی ها کردند تا زماني كه وقت کار و فعالیت مشک بدوشان رسید تا بيايند و مسير را آب پاشي كنند . در این وقت جیزری مردرند قصه ماکه مشک پر از باد را به دوش داشت با سر و صدای زیاد خود را میان مشکیان انداخت و منتظر شد که مشک رفیق بغل دستیش باز شود آن وقت باد خود را بي صدا خالي كند! بلکه مشتش باز نشود و رسوا نگردد . هرچه بیشتر انتظار کشید کمتر به نتیجه رسید پس از رفیق اش پرسید : پس چرا سر مشکت را باز نمی کنی ؟ نكنه با خودت باد آورده باشي !! آن باباي مشنگ گفت : راستش را بخواهی مشك من سوراخ است و باد نگه نمی داره!!. حالا از تو خواهش می کنم سرِ مشکت را بازکن درآوردن صداش با من !. هم محلي که مشکش را به امید دیگران پرباد کرده بود گفت : رفیق مشنگ من !! مشک من پر ازباد است و از آب خبری نیست و باید فکری کرد که رسوا نشویم . يه پيامكي به بچه ها بزن !شايد اونا يه كاري بكنند .تقلا ها بیشتر شد و پيامك ها ارسال شد اما چون در آن ولايت رسيدن پيامک به مقصد مثل این دوره روزها طول می کشيد تا به مقصد برسد کسی برای کمک نيامد لذا حتی یک قطره آب هم از مشکی سرازیر نشد که نشد . تا اینکه معلوم شد همه مشکیان در خانه خود همان فکر را کرده اند که باید مشکشان را عوض آب از باد پرکنند و زحمت و مرارت حمل آب را بر دوش ديگران بگذارند. همين اتفاق بظاهر ساده بالاخره روزي براي ادارات دولتي بي نظم و نامنظم ايران هم خواهد افتاد ، مثلاً ممكن است براي همين اداره اي كه الان در آن مشغول به كار هستي هم روي دهد؟! چون احتمالاً تعدادي از همكاران عزيزتان عادت داده شده اند ساعت ورود و خروج اشان به اداره را خودشان تعيين كنند و روزهاي كاري و تعطيلي را خودشان در تقويم رسمي بگنجانند . آن ها نه تنها پايبند به هيچگونه ضوابطي نيستند كه نمي شود به روابط عاطفي سخت و محكمي هم كه با رئيس ايجاد كرده اند خدشه اي وارد كرد ؟! شايد همكاري با آدم هاي لاقيدي كه ترجيح مي دهند بعد از سير شدن از خواب صبحگاهي در كنار سفره دراز صبحانه پهن شوند و يا اگر ميل اشان كشيد همچنان در رختخواب پهن ،دراز بمانند و سير تكامل انساني را در زير پتو و يا كنار سفره ادامه دهند هذم اش كمي ثقيل نمايد ولي اگرخنديدن به پيامك هاي تكراري آن ها به رئيس مربوطه مبني بر رخ دادن يك پيشآمد غير مترقبه و آن لاين سوژه اي شود كه هر از چندگاهي تبسم را بر لبان شما و بقيه همكاران آن مشنگ آورد ، پر بدك نباشد !!!!اگر هنوز اين بي نظمي همه گير نشده است به اين دليل است كه هستند كساني كه جور بقيه را بدوش مي كشند شايد روزي بيايد كه اين تن پروران و لاابالي بخود آيند و از خواب لاقيدي بيدار شوند!!. لذا اگر هر روز هفته ، ظهر بجاي صبح به محل كار خود دخول كرديد و بعد از صرف نهار چرب و گرم براي خواب قيلوله بجاي عصر ، ظهر از محل كار خروج نموديد!! . مطمئن باشيد و تشويش به خود راه ندهيد كه براي اداره مطبوع اتان هيچ اتفاق خاصي نخواهد افتاد . هرچند باور نخواهيد كرد . و فكر مي كنيد چون در ِادارات اينچنيني را در دنيا گِل مي گيرند اينجا هم اتفاق خاصي خواهد افتاد و بي اختيارخواهيد گفت : لا امكان ! لا امكان ! يعني مگر مي شود كه اداره اي اينچنين بي نظم و نامرتب در عصر تكنولوژي و سال جهاد اقتصادي پا بر جا بماند ؟. بايد گفت : نعم ! نعم ! يعني با اين مديريت موجود اگر درِ دكان ادارات دولتي ما تمام طول روز و حتي تمام ايام هفته هم بسته بماند، آب از آب تكان نخواهد خورد !! چون خانه از پاي بست ويران است...

   

رقم رمق می خواهد !!

زردآلو عنک آمده به بازار      حکم شاه شده لباشو تو بگذار

   غلامعليخان پسر برادرِ امينه اقدسِ گروسی , زن سوگلی ناصرالدين شاه , بچه زردنبویِ بدريخت و بد ادای لجوجی بود که شاه بدون هيچ جهت و سبب عاقلانه او را دوست می داشت . ناصرالدين شاه گاهی از اين عزيزان را بی جهت می تراشيد و همه هم می دانستند که اظهار علاقه شاه از روی سياست و مخصوصاً فهماندن اين نکته به صاحبان عزت و شوکت درباری است که »» آقايان ! از خرک در نرويد و بخود اينقدرها معتقد نشويد , شاه به هرکس اظهار علاقه کند , تمام مردم نسبت به او خاضع می شوند !.   «« چنانکه زمانی هم گربه ای به اسم ببری خان داشته که به آن اظهار علاقه می کرده و حتی درباری ها عريضه تقاضای خود را به دم اين گربه می بستند و هيچوقت هم محروم نمی شده اند .

ولی در اين مورد , علاقه و عشق واقعی بی دليل شاه به اين بچه لجوج که ماه ها سرش رنگِ شانه و تنش رنگِ آبِ حمام نمی ديد مايه تعجب همه کس بود زيرا شاه گذشته از پسر زيبايي مثل سالارالسلطنه نوه های دختری و پسری زيبا داشت که از هر حيث بر اين بچه ترجيح داشتند .

    ترجيح بلا مرجح عقلاً قبيح و از سران قوم بخصوص پادشاه قبيح تر است . شايد قسمتی از عدم پيشرفت ها و لاقيدی هائيکه در کارهای حکومت استبداد بظهور می رسيد نتيجه همين ترجيح های بلا مرجح بوده و هست که گاهی حقاً و گاهی از راه خود پسندی که جبلی بشر است , سايرين , شخص طرف توجه را لايق التفات شاه نمی دانند و بخت و اقبال را در کارهای اين جهان مداخله داده از کشيدن بار تکليف و وظيفه خودداری می نمايند .

اسب تازي شده مجروح به زير پالان              طوق زرين همه بر گردن خر مي بينيم

عريضه ای هم که يکی از دلسوزان به شاه نوشت که مرحمت شاه نسبت به افراد هر قدر زياد باشد حفظ ظاهر , حد آن را معين می کند . شاه جواب را فقط به آيه « تعِز من تشاء و تذِل من تشاء » که در بالای عريضه او نوشت اکتفاء نمود .که هم خواست خدا و هم تمايل سايه خدا را به او حالی می کرد .

اي دل دمي بنشين فارغ ز دمدمه باش        در عين با همگي تنها و بي همه باش

گرگ دريده دهان اين گله است شبان        خواهي ز گرگ امان بيرون ازين گله باش .


پی نوشت :

«رقم رمق می خواهد» ضرب المثل قدیمی و کنایه از آن است که حکم کار صورت نمی دهد بلکه کفایت و کاردانی مجری حکم است که به حکم قوت اجرا می دهد . 

گرگ درون

 

گفت دانايي كه گرگي خيره ســـر


هست پنهـان در نهــاد هــر بشـــر

لاجـرم جـاري اسـت پيـكاري بـزرگ


روز و شب مابين اين انسان و گرگ

زور بـازو چـاره ايـن گــرگ نيسـت


صاحـب انديشـه دانـد چـاره چيسـت

اي بســا انسـان رنجــور و پـريــش


سخـت پيچيده گلوي گـرگ خويـش

اي بســا زورآفــريـن مـردِ دليـــر


مانـده در چنگـال گـرگ خـود اسيـر

هركه گـرگش را درانـدازد به خـاك


رفتـه رفتـه مـي‌شـود انسـان پــاك

هـركـه با گــرگـش مـدارا مي‌كنـد


خـلـق و خـوي گـرگ پيـدا مـي‌كنـد

هركه از گـرگش خورد دائم شكست


گرچـه انسـان مي‌نمايد ،گرگ هست

در جـــوانی جــان گرگــت را بـگيـر


واي اگـر ايـن گرگ گـردد با تو پير

روز پيـري گركـه باشي همچو شيـر


نـاتـوانـي در مـصـاف گـرگ پيـــر

اينكـه مـردم يـكدگـر را مـي‌درنــد


گرگــهاشــان رهنمــا و رهبــرنـد

اينكه انسان هست اين سـان دردمنـد


گرگـهـا فـرمــان روايـي مي‌كننــد

اين ستمكـاران كـه با هـم همـرهنـد


گرگــهاشــان آشنــايــان همنـــد

گـرگهــا همـراه و انسـانهــا غريـب


با كه بايـد گفـت ايـن حـال عجيـب

                   فریدون مشیری

وقتی همه خوابیم .

در حالی که نامه اعمالشان را در دست چپ می تکاندند و در حالی که سر و دست و دهانشان همزمان می جنبيد پای کشان همچون قوم اجوج و ماجوج هجوم آوردند و نعره زنان که لاتغيير !! لاتغيير !! 

دير بايد تا که سر آدمی         آشکار گردد افزون و کمی

زير ديوار بدن گنج است يا      خانه مارست و مور و اژدها

نزديکتر که شدند از بوی بد دهان باز شناختم اشان ؟! از زحمتکش ترين قشری بودند که تا کنون در عمرم ديده ام البته من هميشه آن ها را روی هم يکی می ديدم که قصور از من بود و هست ؟!. با شنیدن اعتراض اشان به تغییر اعمال شده متوجه شدم که طفلکی ها ناحق نمی گویند  چون اگر اعتراض نکنند ممکن است آرام آرام تغييرات ديگری اعمال شود که بالاجبار لازم آيد که هر روز هفته به اداره بيايند . که اين قشر از آدمیان مرگ را به اين کار ترجيح می دهند . سال های سال است که بر حسب وظيفه می چرخند و می گردند و بی شرمانه راه را بر هر گونه تغييری که صلاح اداره و مملکت در آن است می بندند . شعار تابستان تندرستی – زمستان زير کرسی و یا ک... و کرسی را سرلوحه کار خود قرار داده اند و به هر دليلی از آمدن به اداره و يا ماندن در آن می گريزند . وقت و بی وقت پيامکی کوتاه به رئيس مربوطه می زنند و همیشه مجوز لازم را می گیرند تا گريزی بزنند به پياده روها و خيابان های اطراف شهر تا بر حسب وظيفه پيشگيری کنند و تذکری بدهند و مانع کاری گردند که البته همیشه کاری هست تا آن ها تذکری دهند و.... روسا هم اگر در اداره رویت شوند يا مشغول استخاره و ذکر التوبه التوبه مشاهده شده اند و يامشغول...و ...بگذريم که همه براه خود رها شده اند ؟؟ هر کس هر کاری از دستش بر آيد برای لقمه اي نان بيشتر می کند . البته بشرطی که کمتر جان بکنند و بيشتر لذت ببرند و کمتر کار کنند و زيادتر بلمند !؟ و بقولی دنيا را اوف و پلو را پوف گفتن و ذکر پشمش بدان که کار را به اندازه پشمِ ... بايد ارزش نهاد .به هيچ قانون و قيد و بند و قراری هم سر تسليم ندارند مگر به آن وادار بشوند که با اين اوضاع شير تو شيری که بر ادارات دولتی حاکم است بعيد می نمايد . واقعاً که بايد درِ ادارات بازرسی را گِل گرفت که نه توان مقابله با حيف و ميل کردن های کلان را دارند و نه ذره ای سواد و لياقت در پرسنل آن ها می توان يافت . کاش شرایطی مهیا می شد تا متخصصین کاربلد بتوانند با فراغ بال بر روی استانداردهای جاری و خاک گرفته یک بازنگری کلی داشته باشند تا اگر منفعت طلب ها و تنگ نظر ها قادرند تا از ضعف های موجود در ادارات دولتی سودی به جیب بزنند بخش خصوصی را که با همین خوزه عبلات به کار گرفته ایم نتوانند میلیارد میلیارد منفعت ببرند . بدلیل همین بی کفایتی ها است که زمینه ای فراهم شده است تا مفت بری و مفت خواری از حقوق مسلم هر فرصت طلب لاابالی گردد که هیچ گونه تغییری را بر نمی تابند . پس هم خاک بر سر بازرسان بی لياقت و بی عرضه کنند و هم خاک بر سر اين زندگی که مفت بری و مفت خوری رواج یافته و برای لقمه ای نان بيشتر تن به هر کاری داده می شود . نه تنها در ادارات دولتی که در همه جای جایِ کشور بسختی مي توانی وظيفه شناسی ببينی که مسئوليت پذيری را سر لوحه کارش قرار داده باشد . ولی همچنان پيشانی ها را بر روی مهر و مسجدها را پر از رياکار می بينی که دست به دعا برداشته اند و از خدا روزی حلال می طلبند و خدا را شاکرند که نان حلال می خورند و می برند !!!!

از طرفی دیگر , اگر از سرِ سيری مديران زرنگ و وقت شناس و بی کفايت , امتيازی را بعد از برداشتن حق خود و خانواده اشان بين کارمندان جزء !! با قرعه کشی توزيع کنند که بيا و ببين چه محشری بپا می شود . همه واجد شرايط می شوند و ذي الحق ؟!. بن کتاب می دهند 5000 تومان , سر می شکنند با تیشه !! . بليط ورود به پارک محله ناکجاآباد را می دهند هر نفر 2000 تومان , قلمِ پای قطع می کنند از ریشه !! . بليط سفر به اقليم آباد می دهند با تخفيف , شکم می درانند با گزليک . آش نذری می دهند يک ملاقه , صف می بندند يک کيلومتر . تير و کمان می دهند قسطی , خانوادگی می شوند قهرمان المپيک پرتاب های راه دور !! زهر مار می دهند مجانی , همه می شوند گرسنه و واجد شرایط !! در اين ميان همه را عاشق مطالعه و سفر و گشت و گذار و البته گرسنه و واجد شرايط کسب تمامی خرده امتيازات می بينی که از مشت بالاتری ها چکیده است و البته همه شاکی اند از همه چیز و همه کس و ... اين بخش کوچکی از رفتارهای اجتماعی در سيستم اداری ما است . پس آيا واجب نيست که حق را به مفت برها داد و دعا کرد که سفرهای وقت و بی وقت آن هابی خطر و توبره اشان هميشه پر و پيمان باد؟! .  نوش جانتان و گوارای وجودتان باد !! ولی بدانید که خرج بیعار محل پای کاسب محل است !!!!!!!!!.

از مشدی حسين رفتم و اين مسئله خواستم                       از زير قبا داد سر مسئله دستم!!

گفتا چه کند فرق که شنبه س يا که جمعه س             هر کس نکند همچی ک... مشغول ذمه س

مرغمان تخم دو زرده کرده !!!!

   ... همینکه سلام کرد نگاهم را مثل همیشه که دیر می آمد به ساعت دوختم یعنی که بازهم دیر کردی . ولی اینبار صندلی را کشید کنار میز و نشست و گفت :باور كن هر كاري مي كنم بازهم هر روز دير سرِ كار مي رسم و يكي دو روز در هفته هم که می دانی اصلاً نمي رسم . فكر مي كني  علت چيست ؟ تنبلي ؟بی خیالی؟ نه ! همیشه صبح زود  از خانه مي آيم بيرون ولی همینکه پایم را از خانه می گذارم بیرون تازه بلاتكليفي ام شروع مي شود ، نمي توانم انتخاب كنم و تصميم بگيرم كه با چه وسيله اي سر كار بیایم. با ميني بوس بیایم ؟ با اتوبوس بیایم؟ با تاكسي بیایم ؟ با تاكسي باري بیایم؟ با تاكسي تلفني بیایم ؟ با ماشين شخص خودم بیایم؟ پياده بیایم يا اصلاً نیایم ؟ تازه با هر كدام هم كه بیایم دير مي رسم ، مي بينی . با اينكه آدم سحر خيزي هستم و وقت كافي براي انتخاب دارم ولي قدرت انتخاب كردن را ندارم . گاهي به سرم مي زند كه با مترو بیایم شايد زود برسم اما نه ! مترو شلوغ است خيلي هم شلوغ است . در اين جور مواقع كه مي شود خسته و كوفته بر مي گردم خانه و تصميم مي گيرم كه اصلاً نیایم !. ظهر كه مي شود خوشم مي آيد كه چلوكبابي يا آش رشته اي باشد تا بخورم و يك گوشه اي لم بدهم و چرتي بزنم . بعد بنشينم پاي برنامه هاي ماهواره و در حالي كه يك چتول دلستر خانواده را نم نمك مي زنم توي رگ از اون فيلم هاي سرگرم كننده كه شما بهش چه مي گوئيد ؟ سكسي ؟ آره ، خودشه . خوب آز آن ها خوشم مي آيد و با دیدنشان گرم مي شه تنم !. اما خانم و بچه ها زابرا هم می کنند وقتی می خواهند سریال های خودشان را ببینند . مگر مي گذارند دلي از عزا در بيارم . بارها تصمیم گرفتم که براي خودم دم و دستگاه جدا گانه اي درست كنم .ولی نمی توانم تصمیم بگیرم که چی بخرم. می بینی که بلاتکلیفی و انتخاب بزرگترین مشکل زندگیم شده است .!  آن از كاركردنم و اينم از دلخوشی هايم . خًلقم كه تنگ مي شود تصميم مي گيرم كه بخوابم تا صبح زود بلند شوم و به كارهايم برسم پس از سر عادت پتو را دور ۲۷۰ درجه بدنم می پیچم و چشم ها را می بندم و خود را جای قهرمان فیلم های محبوبم می گذارم تا جایی پیش می روم که بدنم گرم گرم گرم  بشود و یهو گر بگیره و آنوقت ... چشم که باز می کنم دوباره صبح شده و باید بروم سر کار روز از نو و روزی از نو . کاشکی بازنشسته شده بودم و این گرفتاری ها را نداشتم !!؟ امان از بيچارگي و بي تكليفي !!!!

انواع خل و چل ها و چگونگی رفتار با آن ها!!

از همان اول و بدون مقدمه شروع مي كنم و بقول ميوه فروشان از پستانه ! همه جور خل و چلی دارند و از همه نوعش موجود است یا توی ویترین قرار داده اند و یا توی پستو !! بعضی هاشونو کمتر می بینید و بعضی هاشونو بیشتر و بعضی ها هم تو فهرست کمیاب ها قرار داده اندتا افزایش قیمت پیدا کنند این عتیقه ها بموقع عرضه می شوند و به من و تو ساده دل و خوش باور قالب می شوند !!!!. نوع ارزان و پاخورده و دم دستی اش هم هست که فقط مچاله شده است و نیاز به آبچکون و اتوی بخار دارد تا صاف صاف مثل روز اولش شود البته تعد از اینکه با چوب جارو خاکش را بگیرند!!!.پس با آگاهی کامل رفتار کنید تا توی هچل نیافتید که جنس قالب شده پس گرفته نمی شود و به زبان ساده و خودمونی می گویند همینه که هست ؟! در این میانه نان به نرخ روز خورها باید راه و روش برخورد با این خل و چل ها را فرا بگیرند و بکار بندند و عاقلان و آدمیان نیز لازم است با ضرر برخاستن را بهتر بپذیرند تا براي سودي ناچيز فرودست نشستن را .

 ۱.     رئيس فداكار

    رئيس فداكار هر آنچه را كه به نفع شركت باشد انجام داده، مي دهد و خواهد داد. او هر روز بدون دريافت هيچ گونه مبلغ اضافي تا ساعت هشت بعد از ظهر در محل كارش مي ماند. شما چگونه با اين فرد رفتار مي كنيد؟ شما كاري جز گوش دادن انجام نمي دهيد؟ او احتمالا بعد از بازنشستگي هم اينجا خواهد بود. پس بهتر است از همان ابتدا چگونگي كنار آمدن با اين فرد را ياد بگيريد.

2.      رئيس داد و فريادكن

   رئيسي كه داد و فرياد راه مي اندازد، فكر مي كند اگر صدايش را تا حد نامعقولي بلند كند به خواسته هايش مي رسد. صداي بلند تر، تعهد بالاتر. فراتر از همه چيز داد و فرياد كن ها فقط مي خواهند بدانند كه مورد توجه قرار مي گيرند. اگر شما بتوانيد با اين رئيس كنار بياييد و احترام و اعتماد وي را جلب كنيد، شايد بتوانيد صداي او را پايين بياوريد.

3.     رئيس دلهره آور

  كاركنان هر آنچه را كه رئيس دلهره آور مي گويد انجام مي دهند؛ چرا كه از وي مي ترسند. او هميشه از تهديد براي ساكت نگهداشتن كاركنان استفاده مي كند. اين رئيس نرخ جابه‌جايي كاركنان بالايي را دارد و در نتيجه براي حفظ عامل ترس كاركنان را تهدید به اخراج مي كند. رئيس دلهره آور دوام نمي آورد. سرنوشت يقه او را خواهد گرفت.

4.     رئيس استثمار كننده

معمولا به عنوان رئيس ماكياولي شناخته مي شود. اين نوع رئيس خيلي با هوش، خطرناك، متمركز و با انگيزه بوده و همواره يك برنامه سري دارد. او به افراد به عنوان ابزاري براي رسيدن به هدف مي نگرد. اگر شما براي چنين فردي كار مي كنيد مراقب پشت سر خود باشيد. بهترين راه اين است كه با او راحت و صادق باشيد. اطلاعات را به‌صورت داوطلبانه ارائه كنيد.

5.     رئيس سرهم كننده

رئيس سرهم كننده كم خردترين رؤساست. بهترين راه رفتار با اين رئيس اين است كه به او كمك كنيد ترقي ‌كند. هنگامي كه آنها ترقي كردند به خاطر ارتقا به افراد تحت امرشان مديون هستند. دير يا زود مديران، كم‌خردي رئيس شما را خواهند ديد و او كله پا خواهد شد.

6.     رئيس سردرگم

رئيس سردرگم احمق نيست، او بي سواد است. شايد كارش را در شركت تازه شروع كرده است و با فناوري آشنا نيست و يا به طورموقت به دليل مسائل شخصي اطلاعات و دانش وي به روز نيست. رئيس سردرگم مي تواند رئيس خوبي باشد اما در حال حاضر از مسير خارج است(تو باغ نيست). بهترين راه براي كنار آمدن با اين رئيس اين است كه به او ياد بدهيم و سرعت او را افزايش دهيم. آن وقت شما از اينكه او با چه سرعتي وارد جريان مي شود، تعجب خواهيد كرد.

7.     رئيس سنت گرا (محافظه كار)

او درباره روزهاي خوب گذشته و درباره روشهايي كه پيشتركارها انجام مي شد زياده گويي مي كند. با اين حال اگر او در گذشته سنگر گرفته باشد قادر نخواهد بود كه در زمان حال كاركند. اين رئيس باوجود مقاومتش براي حركت به جلو، داراي اطلاعات گرانبهايي است كه مي تواند به نفع سازمان باشد. صبور باشيد و به خاطر داشته باشيد كه جديد بودن الزاما به معناي بهتر بودن نيست.

8.     رئيس قدرت‌طلب

رئيس قدرت‌طلب ديوانه قدرت است. هنگامي كه چيزي از او مي پرسيد او به افتخاراتش اشاره مي كند. ديگران اطمينان دارند كه اين رداي قدرت، ناتوانيهاي وي را مي پوشاند. چگونه با اين رئيس كنار بياييم؟ او را بخندانيد. دستوراتش را اجرا كنيد و اين تصور دروغين را در او ايجاد كنيد كه كارها را به روش دلخواه او انجام مي دهيد. به خاطر داشته باشيد كه او هرگز ذهن شمارا كنترل نمي كند.

9.     رئيس نچسب(تفلون)

اگر چيزي نادرست از آب دربيايد، براي اينكه نشان دهد در آن وقت او جاي ديگري بوده است شواهد و مستندات بي نظيري را رو مي كند. اين رئيس بيشتر مايه مزاحمت است تا عامل خطر. هنگام گفتگو با وي بهتر است تمام جزييات را موردنظر داشته باشید و گفتگوهاي خود را ثبت كنيد.

10  كدام رئيس؟

اين رئيس همواره در عمل گم است. او بي ضرر است، چون هيچگاه در دفتر كارش نيست. هنگامي كه او در دفتر كارش حضور دارد از وجودش بهره بگيريد. شما از فقدان عدالت احساس رنج خواهيد كرد. شما در يك اطاقك به مدت هشت ساعت در روز و پنج روز در هفته براي نصف حقوق او برده وار كار مي كنيد.دیگر لازم نیست تملق اش را بکنید .!

11  رئيس مشكوك

اين رئيس به تمام انگيزه هاي افراد مشكوك است. هر آنچه فرد انجام مي دهد، مي تواند تلاشي براي خراب كردن وي قلمداد شود. اين احساس بي كفايتي منجر به دخالت در آنچه كه به نفع كاركنان و شركت است، مي شود. شما چه كار مي توانيد بكنيد؟ به او قوت قلب دهيد و همواره صادق و رْك باشيد.

12  رئيس دنيا به دوش

اين رئيس مي تواند ناتواني هاي خود را پنهان سازد، چرا كه مي تواند خود را به عنوان آدم سرسختي معرفي كند. او تمام نگراني هاي دنيا را جذب مي كند و براي تمام دنيا نگران است. او اول صبح با چهره بر افروخته و آشفته به دفتر كارش وارد مي‌شود، چرا كه تمام شب را بيدار مانده و روي اقلام سفارش كار كرده است. با اين رئيس چگونه برخورد كنيم؟ آرام باشيد و در صورت امكان از تعامل با او بپرهيزيد، چرا كه عصبانيت او مي تواند مسري باشد.

13  رئيس پرطمطراق

رئيس پرطمطراق، لباسها، ماشين، خودكار و مسواك گرانبهايش را دوست دارد. آنچه او بيشتر دوست دارد حرفهاي كليشه اي است كه در آخرين گردهمايي مديريتي شنيده است. اين رئيس به اين حقيقت عشق مي ورزد كه در اداره اش من وجود ندارد. او نمي تواند بدون شما موفقيتي كسب كند. اين رئيس اساسا بي ضرر است . لبخند بزنيد و تحمل كنيد. اگر مي توانيد به‌گونه‌اي منظم چند كلمه جديد به او ياد دهيد.

14  رئيس رفيق

رئيس رفيق مي خواهد دوست شما باشد نه مافوق شما. از شما مي خواهد كه او را دوست داشته باشيد چرا كه دوستان هواي همديگر را دارند. زماني را كه شما با او سپري مي كنيد سرمايه گذاري خوبي است.

15  رئيس دو دقيقه اي

رئيس دو دقيقه اي، پيوند بين رئيس قدرت‌طلب و رئيس دنيا به دوش است. او به صورت لحظه اي مي خواهد موقعيتها را كنترل كند (زماني كه من در تعطيلات بودم چكار كرديد؟) و بعد از دو دقيقه حرف شما را قطع مي‌كند، چراكه وقت ندارد درباره آن بحث و گفتگو كند. او پي‌درپي ولي به صورت تصادفي از شما مي خواهد گزارشي درباره پيشرفت كارها تهيه كنيد، ولي به ندرت آنچه را كه خواسته است به خاطر مي آورد. كار كردن با اين رئيس تمرين هنر به ايجاز صحبت كردن است.

16  رئيس مغرور (متكبر)

اين رئيس، يك فداكار محافظه كار است. او شركت را از پايه بنا كرده است. در حقيقت اين ميزي كه شما آلان روي آن مي نشينيد، او ساخته است. شما به عنوان يك زيردست به راهنمايي هاي تقدس گونه وي نياز داريد. كمك او اغلب به دردسر منجر مي شود. با اين سلطان موفقيت چگونه رفتار كنيم؟ غرور خودتان را بشكنيد و از او بپرسيد فردي كه با سواد و مستعد كاركردن براي چنين شركتي است، چگونه آدمي است؟

17  رئيس منزوي

رئيس منزوي، مي خواهد تنها باشد. او در دفتر كارش مي ماند و يا از خانه كار مي كند. از تماس هاي انساني بويژه از تعامل با كاركنان پرهيز مي كند. او مي تواند يك متخصص باشد چرا كه بر مبناي مهارتهايش ارتقا يافته است. اما يك آدم اجتماعي نيست. رئيس منزوي شما را به حال خود رها مي كند. لذا انتظار كار تيمي و گفتگو درباره اهداف شغلي نداشته باشيد.

18  رئيس كمال گرا

رئيس كمال گرا، مدير جزء‌نگري است كه مي خواهد همه چيز شما را كنترل كند. رفتارش وسواسي بوده، اعتماد كمي به توانايي هاي شما دارد. به مرور زمان شما در مي يابيد كه نمي‌توانيد كاري را انجام دهيد كه از نظر او خوب باشد. به جاي از دست دادن انگيزه، ياد بگيريد كه براي خودتان و مطابق با استانداردهاي خودتان كاركنيد. در يك مقطع زماني با رئيس خود بنشينيد و از او بخواهيد كه انتظاراتش را بيان كند بنابراين هر دو تكليفتان را بهتر مي‌فهميد.

19  رئيس نامعقول

رئيس نامعقول، انتظارهاي غير واقع بينانه اي از كاركنانش دارد. او يك روش منحصر به فرد براي انجام كارها دارد و از كاركنانش انتظار دارد به همان روش كار كنند.

20  رئيس بزرگ

رئيس عالي- بر انگيزاننده حامي- رئيسي است كه باوجود سياست، با هر فردي با انصاف رفتار مي كند، او ارتباط برقرار مي كند و سياست درهاي باز را در پيش مي گيرد. افراد را تشويق مي كند كه راه مناسب را دنبال كنند. او الگو است و آموزشهاي عالي و محيط كار مثبتي را فراهم مي سازد. او داراي چشم‌انداز است، نگران نبوده و داد و فرياد نمي كند. او كاركنانش را هدايت و مربيگري مي كند و هنگامي كه آنها شركت را ترك مي‌كنند او سالها با آنها ارتباط دارد، تا به شركت برگردند

 

مواظب باش !!!!

در مورد كيفيت كارها تن به سازش ندهيد پول چاي و دست لاف (رشوه) فراموش نشود را فراموش كنيد . خوردن نان و پنیر را به تناول ناهار و شام مفت در بهترین رستوران های شهر عوض نکنید و براي آنچه كه انجام مي دهيد دليلي داشته باشيد . البته مراقب آنچه كه انجام مي دهيد هم باشيد و يادتان باشد كه از بی الاغی سوار چينه شدن عوارضات متعددي دارد كه بعد از لذات اولیه خود را نشان می دهند.پس فریب نخورید و خود را ارزان نفروشید . كسب و كاري كه با آگاهي و وجدان همراه باشد وفاداري به خود را تقويت مي كند و خود را نمایان می سازد .

کنجدی گر دهد ترا گردون       دبه ای بنددت سبک بر کون

رفعت کس نپسندند کسان جز بردار  . (بخش 2)

... مادر عيال و بزرگترين خواهر زنم (از منظر وزن و هيکل ) را ديدم که در کنجی وِلو شده و آماده انفجار بودند .پس بی مقدمه و در پاسخ به سلام گرم من چنان طوفاني از فرياد و فغان بر سرم باريدند كه تنم يخ كرد و چنان فحش هاي آبداري نثارم كردند که پايداری را محال ديدم . نميدانم آن سخنان درشت و قبيح در آن دهان های کوچک چگونه می گنجيدند شرم و حيا را طلاق داده و چنان بجانم افتادند و آنقدر فحش و ناسزا بارم کردند که ديگر در اطاق جايي برای نفس کشيدن نماند و لازم آمد که من از آن زباله داني جاخالی کنم . به اتاقم پناه بردم و در را چنان پشت سر با عصبانيت بهم كوفتم كه صداي سكوت را به وضوح شنيدم . تلويزيون خاموش شد و بچه ها به اتاق خواب يورش بردند و بقيه همانجا كپه مرگشان را گذاشتند و خوابيدند و ديگرصدايي نشنيدم . شب بسيار بدی را گذراندم گويي سر تا پايم در آتش تب می سوخت تا صبح چشم بر هم نگذاشتم بعد از نماز هنوز چشمم بهم نرفته بود که صدای آشناي برادرهای عيال را شنيدم كه يكي در ميان صدايم مي كردند و بلند بلند مرا بخود مي خواندند!!. آبی به سر و رويم زدم و با چشمانی که از بيخوابی به رنگ خون در آمده بودند به ميان ميهمانهای ناخوانده و بيموقع رفتم . در بدو امر متوجه غيبت عيال و بچه ها شدم كه گويا بهمراه مادر و خواهرش بعد از باز کردن درب بر روی ميهمان ، فلنگ را بسته و به خانه پدري کوچ کرده بودند . سلامي پراندم و نشستم بي آنكه پاسخي شنيده باشم .جماعتی ديدم مشتمل بر دو برادر زن و دايي و خواهر زاده زنم و يک آدميزاد گنده و پت و پهن و گردن کلفت که هرگز چشمم به موجودي همچون او نيفتاده بود و هر زمان هم كه نگاهم به نگاهش مي افتاد خيره خيره و کج کج نگاهم می کرد . خيلی کوشيدم که خرسندی خود را از تشريف فرمايي آن ها ابراز دارم و خود را مهربان و صاف و ساده و بی خبر جلوه بدهم پس روی به برادر بزرگتر کردم و گفتم : انشاءالله كه حالتان خوب است اگر از ورودتان اطلاع داشتم گاوی يا گوسفندی را پيش پايتان قربانی می کردم . برادر بزرگتر پس از کمی تامل گفت : بمن نگاه کن ! ما را الاغ پنداشتی , خيال کردی پپه و احمقيم و از پشت کوه آمديم , خريم , فکر کردی ريشمان را بدست تو داده اند تا هر جا می خواهی بکشی و ببری , فکر کردی خواهرمان بی کس و کار است كه يك تنه مي تازي و ... بی محابا هر چه خواست گفت . چون مجال حرف زدن و جواب دادن نداشتم سرم را پايين انداختم و گوش هايم را گرفتم! و منتظر عاقبت کار ماندم . برادر بزرگ که خسته شد دايي جان را به كمك طلبيد . دايي عيال كه از كاروان داران بنام شهر است و هر سال زائران خانه خدا را به كعبه مكرمه مي برد و در ميانه هاي سال هم بهمراه خانواده براي زيارت ضريح امام شهيد سري هم به كربلاي معلا مي زند و امام هشتم را هم اگر سالي دو بار زيارت نكند بيمار مي شود مردي است با شكمي برآمده از مفت خوري با كله اي بزرگ و سري كم مو با صورتي پهن و دماغي لهيده با دو سوراخ بزرگ كه در نوك دماغش نيز يك مشت مو نمايان كه گويي مگس به نوك تيز تخم مرغ ريدستي !! اين مردك لش كه پِهن هم بارش نمي كردم با صدايي كه بسختي شنيده مي شد گفت : حاجي جان اين چه كاري بود كه كردي ؟ مرد مسلمان كه دست روي همسرش بلند و دهانش را به الفاظ كريه آلوده نمي كند! تو كه خانه خدا را زيارت كردي و ادعاي مسلماني ات گوش فلك را پر كرده ، چرا رفتارت به يزيديان مي ماند ؟ خلاصه هي گفت و گفت و گفت تا اينكه از نفس افتاد . بخود گفتم رفيق تو چه خوشبختي كه با خانواده بزرگ و فهيم و با اصل و نسبي وصلت كرده اي ! آن از محيط كارت و اين هم از خانواده ات , خوشا به احوالت ، تو عاقبت به خير شدی !! دايي جان !بعد از کمی استراحت و نوشيدن ليواني آب خنك ، نگاهي معني دار به برادر كوچيكه كرد و در مبل فرو رفت. برادر کوچيکه كه اگر حرفي مي زد ميزدم توي دهانش ، خود با خريت ذاتي اش متوجه تغيير حالت من شد پس بي سخن بلند شد و بسمت ديگر اتاق رفت و نگاه اخم آلود مرا بدنبال خودش كشيد . برادر بزرگه كه گويا متوجه تغيير اوضاع شده بود دوباره عنان سخن را بدست گرفت و چشمهايش را بست و دهان را باز كرد و با صداي بلند بی شمار و بی حساب هزار ناسزای ناگوار و ناجور ديگر به نافم بست . ديگر جای چون و چرا نبود عينهو جلسه يکطرفه در حراست اداره ، حساب کار خود را کردم و فهميدم که کشور من تاب تحمل اين سپاه پر رو و بی منطق را ندارد ! با اينحال گذاشتم خوب دبه هايشان را خالي كنند و منتظر فرصت ماندم تا لااقل دق و دلی خودم را سر آن ها خالی کنم و حالا كه زورم به اداره جاتي های حراستی نمي رسد شات و شوت و باد و بروتی برای اين دگوری هاي خانگي بخرج دهم پس وقتي همه از دهن افتادند آمدم بلند بشوم و تکانی بخود بدهم و دهانی باز کنم که آن مردک نتراشیده و گنده دستی بر شانه من گذاشت و آنچنان فشاری به آن داد که تا گردن در مبل فرو رفتم و صدای شکستن قلنج ام را همه شنيدند . لاجرم نشستم و پس از اينكه نفسی گرفتم گفتم : خوب مردک تو کی هستی ؟ چی کاره ای ؟ سر پيازی يا ته پياز ؟ اين آقايان مودب و با کلاس برادر ها و خويشان من هستند خوش آمدند و صفا آوردند و قدمشان بالای چشم , اما تو را به کجا می برند تو نه برادری و نه عمو , نه به مادرت متلک گفتم و نه خواهرتو گائيدم , آخر تو چه کاره ای مادر قحبه بي كس و كار و حرفت چيه ؟ که خواهر زاده خل و چل مثل شيرِ دمان بمن تاخت که ميخواهی بدانی ايشون کي اند ؟ حميد پسرخاله ام است و کمر بند سياه کاراته داره , آوردمش که باهاش بفرستمت تو جوال تا پوزه ات را بخاک بماله ؟!! اخم آلود نگاهش کردم ولی فهميدم که اين خرسِ گنده فوق سنگين تند و تيز تر از آنست که باب دندان من باشه . پدر سگ با فشاری که به شانه ام آورد نفسم را بريده و نای بلند شدن را از من گرفته بود پس صلاح بود كه فعلاْ ماست ها را کيسه كنم لذا با نرمی و ملاطفتی که ناشی از درد کمر بود گفتم : حرفی نيست قدم ايشان هم روی ت... بنده !! پس بزور بر خاستم و قدی راست کردم و گفتم حالا که کارتان به جايي رسيده به خانه من لشکرکشی کنيد وهر چه لايق خودتان و کس و کارتان هست بارم کنيد  ، بسيار خوب ! من هم خواهرتان را طلاق می دهم و حق و حقوقش را هم تمام و کمال می پردازم نه اونو می خواهم و نه خويشان پر رو و بی چشم و رویش را , هيچكدامتان را نمی خواهم و فاتحه همه را می خوانم .گم شيد و بريد از خانه ام بيرون !. حضار را كه در تعجب غوطه ور ديدم فهميدم كه آنها فکر اين را نکرده بودند پس بلند شدند و بي گفتگو رفتند . منهم از خانه زدم بيرون و خودم را به مغازه رساندم و در کنجي دراز کشيدم و بيهوش افتادم چشم که باز کردم شب شده بود و صداي همهمه و زنده كاسبي مي آمد!؟ با خوردن يك شام مفصل و پشت بندش با نوشيدن يك استكان چاي دبش از آنچه اين دو روزه بر سرم آمده بود، بجز کمر درد نشانه ديگری باقی نمانده بود و ... هر چند دیر ولی دانستم هر همكاري رفيق نمي شود بالاخص کارمند باشه و هر چقدر هم كه بچسب باشه و هر خويشي خودي نمي شه مخصوصاً اگر فاميل زن باشه و بی ادب و بی چشم و رو باشه!!!!!!.

جانا بهشت صحبت ياران همدم است                          ديدار يار نامتناسب جهنم است

دنيا خوش است و يار عزيز است و تن شريف              ليکن رفيق بر همه آن ها مقدم است.