... مادر عيال و بزرگترين خواهر زنم (از منظر وزن و هيکل ) را ديدم که در کنجی وِلو شده و آماده انفجار بودند .پس بی مقدمه و در پاسخ به سلام گرم من چنان طوفاني از فرياد و فغان بر سرم باريدند كه تنم يخ كرد و چنان فحش هاي آبداري نثارم كردند که پايداری را محال ديدم . نميدانم آن سخنان درشت و قبيح در آن دهان های کوچک چگونه می گنجيدند شرم و حيا را طلاق داده و چنان بجانم افتادند و آنقدر فحش و ناسزا بارم کردند که ديگر در اطاق جايي برای نفس کشيدن نماند و لازم آمد که من از آن زباله داني جاخالی کنم . به اتاقم پناه بردم و در را چنان پشت سر با عصبانيت بهم كوفتم كه صداي سكوت را به وضوح شنيدم . تلويزيون خاموش شد و بچه ها به اتاق خواب يورش بردند و بقيه همانجا كپه مرگشان را گذاشتند و خوابيدند و ديگرصدايي نشنيدم . شب بسيار بدی را گذراندم گويي سر تا پايم در آتش تب می سوخت تا صبح چشم بر هم نگذاشتم بعد از نماز هنوز چشمم بهم نرفته بود که صدای آشناي برادرهای عيال را شنيدم كه يكي در ميان صدايم مي كردند و بلند بلند مرا بخود مي خواندند!!. آبی به سر و رويم زدم و با چشمانی که از بيخوابی به رنگ خون در آمده بودند به ميان ميهمانهای ناخوانده و بيموقع رفتم . در بدو امر متوجه غيبت عيال و بچه ها شدم كه گويا بهمراه مادر و خواهرش بعد از باز کردن درب بر روی ميهمان ، فلنگ را بسته و به خانه پدري کوچ کرده بودند . سلامي پراندم و نشستم بي آنكه پاسخي شنيده باشم .جماعتی ديدم مشتمل بر دو برادر زن و دايي و خواهر زاده زنم و يک آدميزاد گنده و پت و پهن و گردن کلفت که هرگز چشمم به موجودي همچون او نيفتاده بود و هر زمان هم كه نگاهم به نگاهش مي افتاد خيره خيره و کج کج نگاهم می کرد . خيلی کوشيدم که خرسندی خود را از تشريف فرمايي آن ها ابراز دارم و خود را مهربان و صاف و ساده و بی خبر جلوه بدهم پس روی به برادر بزرگتر کردم و گفتم : انشاءالله كه حالتان خوب است اگر از ورودتان اطلاع داشتم گاوی يا گوسفندی را پيش پايتان قربانی می کردم . برادر بزرگتر پس از کمی تامل گفت : بمن نگاه کن ! ما را الاغ پنداشتی , خيال کردی پپه و احمقيم و از پشت کوه آمديم , خريم , فکر کردی ريشمان را بدست تو داده اند تا هر جا می خواهی بکشی و ببری , فکر کردی خواهرمان بی کس و کار است كه يك تنه مي تازي و ... بی محابا هر چه خواست گفت . چون مجال حرف زدن و جواب دادن نداشتم سرم را پايين انداختم و گوش هايم را گرفتم! و منتظر عاقبت کار ماندم . برادر بزرگ که خسته شد دايي جان را به كمك طلبيد . دايي عيال كه از كاروان داران بنام شهر است و هر سال زائران خانه خدا را به كعبه مكرمه مي برد و در ميانه هاي سال هم بهمراه خانواده براي زيارت ضريح امام شهيد سري هم به كربلاي معلا مي زند و امام هشتم را هم اگر سالي دو بار زيارت نكند بيمار مي شود مردي است با شكمي برآمده از مفت خوري با كله اي بزرگ و سري كم مو با صورتي پهن و دماغي لهيده با دو سوراخ بزرگ كه در نوك دماغش نيز يك مشت مو نمايان كه گويي مگس به نوك تيز تخم مرغ ريدستي !! اين مردك لش كه پِهن هم بارش نمي كردم با صدايي كه بسختي شنيده مي شد گفت : حاجي جان اين چه كاري بود كه كردي ؟ مرد مسلمان كه دست روي همسرش بلند و دهانش را به الفاظ كريه آلوده نمي كند! تو كه خانه خدا را زيارت كردي و ادعاي مسلماني ات گوش فلك را پر كرده ، چرا رفتارت به يزيديان مي ماند ؟ خلاصه هي گفت و گفت و گفت تا اينكه از نفس افتاد . بخود گفتم رفيق تو چه خوشبختي كه با خانواده بزرگ و فهيم و با اصل و نسبي وصلت كرده اي ! آن از محيط كارت و اين هم از خانواده ات , خوشا به احوالت ، تو عاقبت به خير شدی !! دايي جان !بعد از کمی استراحت و نوشيدن ليواني آب خنك ، نگاهي معني دار به برادر كوچيكه كرد و در مبل فرو رفت. برادر کوچيکه كه اگر حرفي مي زد ميزدم توي دهانش ، خود با خريت ذاتي اش متوجه تغيير حالت من شد پس بي سخن بلند شد و بسمت ديگر اتاق رفت و نگاه اخم آلود مرا بدنبال خودش كشيد . برادر بزرگه كه گويا متوجه تغيير اوضاع شده بود دوباره عنان سخن را بدست گرفت و چشمهايش را بست و دهان را باز كرد و با صداي بلند بی شمار و بی حساب هزار ناسزای ناگوار و ناجور ديگر به نافم بست . ديگر جای چون و چرا نبود عينهو جلسه يکطرفه در حراست اداره ، حساب کار خود را کردم و فهميدم که کشور من تاب تحمل اين سپاه پر رو و بی منطق را ندارد ! با اينحال گذاشتم خوب دبه هايشان را خالي كنند و منتظر فرصت ماندم تا لااقل دق و دلی خودم را سر آن ها خالی کنم و حالا كه زورم به اداره جاتي های حراستی نمي رسد شات و شوت و باد و بروتی برای اين دگوری هاي خانگي بخرج دهم پس وقتي همه از دهن افتادند آمدم بلند بشوم و تکانی بخود بدهم و دهانی باز کنم که آن مردک نتراشیده و گنده دستی بر شانه من گذاشت و آنچنان فشاری به آن داد که تا گردن در مبل فرو رفتم و صدای شکستن قلنج ام را همه شنيدند . لاجرم نشستم و پس از اينكه نفسی گرفتم گفتم : خوب مردک تو کی هستی ؟ چی کاره ای ؟ سر پيازی يا ته پياز ؟ اين آقايان مودب و با کلاس برادر ها و خويشان من هستند خوش آمدند و صفا آوردند و قدمشان بالای چشم , اما تو را به کجا می برند تو نه برادری و نه عمو , نه به مادرت متلک گفتم و نه خواهرتو گائيدم , آخر تو چه کاره ای مادر قحبه بي كس و كار و حرفت چيه ؟ که خواهر زاده خل و چل مثل شيرِ دمان بمن تاخت که ميخواهی بدانی ايشون کي اند ؟ حميد پسرخاله ام است و کمر بند سياه کاراته داره , آوردمش که باهاش بفرستمت تو جوال تا پوزه ات را بخاک بماله ؟!! اخم آلود نگاهش کردم ولی فهميدم که اين خرسِ گنده فوق سنگين تند و تيز تر از آنست که باب دندان من باشه . پدر سگ با فشاری که به شانه ام آورد نفسم را بريده و نای بلند شدن را از من گرفته بود پس صلاح بود كه فعلاْ ماست ها را کيسه كنم لذا با نرمی و ملاطفتی که ناشی از درد کمر بود گفتم : حرفی نيست قدم ايشان هم روی ت... بنده !! پس بزور بر خاستم و قدی راست کردم و گفتم حالا که کارتان به جايي رسيده به خانه من لشکرکشی کنيد وهر چه لايق خودتان و کس و کارتان هست بارم کنيد ، بسيار خوب ! من هم خواهرتان را طلاق می دهم و حق و حقوقش را هم تمام و کمال می پردازم نه اونو می خواهم و نه خويشان پر رو و بی چشم و رویش را , هيچكدامتان را نمی خواهم و فاتحه همه را می خوانم .گم شيد و بريد از خانه ام بيرون !. حضار را كه در تعجب غوطه ور ديدم فهميدم كه آنها فکر اين را نکرده بودند پس بلند شدند و بي گفتگو رفتند . منهم از خانه زدم بيرون و خودم را به مغازه رساندم و در کنجي دراز کشيدم و بيهوش افتادم چشم که باز کردم شب شده بود و صداي همهمه و زنده كاسبي مي آمد!؟ با خوردن يك شام مفصل و پشت بندش با نوشيدن يك استكان چاي دبش از آنچه اين دو روزه بر سرم آمده بود، بجز کمر درد نشانه ديگری باقی نمانده بود و ... هر چند دیر ولی دانستم هر همكاري رفيق نمي شود بالاخص کارمند باشه و هر چقدر هم كه بچسب باشه و هر خويشي خودي نمي شه مخصوصاً اگر فاميل زن باشه و بی ادب و بی چشم و رو باشه!!!!!!.
جانا بهشت صحبت ياران همدم است ديدار يار نامتناسب جهنم است
دنيا خوش است و يار عزيز است و تن شريف ليکن رفيق بر همه آن ها مقدم است.