سوزن و سوزمونی ها!!!!

روزی جوانی با تلاش بسيار و گذشتن از هفت خوان شرايط يک اداره دولتی به استخدام آن اداره در می آيد . در روز اول همينکه وارد حوزه کاری خود می شود روی میز کار خود سوزنی می یابد آن را برداشته و  در گوشه ای می نهد سالها مي گذرد روزی در جای آن سوزن جوالدوزی می بيند و آن را همان سوزن تصور می کند که در اثر خاصيت اداره به چنان رشدی رسيده است آن را برداشته و در جايي مناسب می گذارد تا زمان بازنشستگی فرا می رسد پس با شعف بسيار اسباب و اثاثيه خود را جمع کرده و همراه با آن ها جوالدوز را هم با خود به خانه می برد و برای روز حاجت در جايي می افکند . اما وقتی پس از چندی بسراغش می رود آن را بهمان باريکی سوزن می بيند الا آنکه سوراخش به اندازه سوراخ جوالدوز مانده است .

با بعضی هاشون تماس دارم و از بعضی دیگر هم گاه گاهی خبری می شنوم.اغلب اشان خیلی زود شدند همان سوزن با سوراخ جوالدوز و بعضی هاشون هنوز همان جوالدوز ماندند ولی کمی تراشیده تر و بیشترشان با این تصور که دیگران کورند و نمی بینندخالی بندی های همیشگی را به ناف شنونده می بندند؟! سیستم اداری ما تنبل پرور ! متملق زا ! حراف و پرگو ! زیرآب زن و سود جستن از هر راهی و برای هر کاری و ....سیستم اداریمان با استانداردهای جهانی بسیار فاصله دارد و تا احمق ها و نالایق ها سر کارند و فرمان می رانند این فاصله بیشتر و بیشتر می شود تا جایی که شاید روزی سوزن هایی با سوراخ جوالدوز به استخدام در آیند و سوزمونی ها فرمان برانند؟!.

رفعت کس نپسندند کسان جز بردار   (بخش 1 )

  زنگ زدند !!گوشي را كه بر داشتم آقايي بسيار مودب و خوش لحن پس از اينكه مطمئن شد خودم هستم ، گفت : فلان روز و فلان ساعت در دفترحراست خودت را بما بنما!! منم سر وقت رفتم . توی اداره حراست جلسه ای تشکيل شده بود و به حضور من نياز مبرم بود !؟از چند و چون آنچه در جلسه گذشت فعلاً می گذرم تا به وقت و زمان مناسب به شرح آن بپردازم كه خود داستاني است شيرين و شنيدني و عبرت آموز . پس از پايان جلسه خسته و کوفته از اداره زدم بيرون . از بس دلم از دست نارفيقان و همكاران پر مدعا گرفته بود كه ناخودآگاه مقداری فحش به آنها دادم و سپس به خودم پرداختم که خوب , فلان فلان شده آبت نبود نونت نبود اين گُه خوردن ها چی بود ؟ کاری نداشتی بکنی , می نشستی مثل بقيه همكاران مژه هاتو می کندی يا با بيضه هات بازی می کردی !! و فراغ بال از کار ناکرده باد شِکمتو هر جا ميخواستی خالی می کردی !!؟ اینترنت را انگشت می انداختی و آنگاه می نشستی پر سر و صدا غذاتو می خوردی و بلند بلند آروق ميزدي و از گل بالاتر هم نمي شنوفتي! نه اينکه در جلد يك منتقد احمق فرو بري و به رئيس و رؤسات بپری و مديريت آنها رو زير سئوال ببری !! آژان بيا منو بگير حکايت توست تا چشمت کور و دندت نرم بشه . کو تا آدم بشی بايد خيلی از اين غلط ها بکنی و از اين گُه ها بخوری تا آدم بشی و بفهمی دنيا چه خبره . بدبخت !! تو را چه به اين گه خوردن ها ، آنهم در اين دور و زمونه كه می گویند :پياز كيلويي 600 تومانه و شيشه نوشابه كميابه!؟ آخر الاغ چی فکر می کنی؟؟ هنوزم هم دير نشده ، برو ، ريشی بگذار و آب دماغتو با آستين جمع کن و لباس چرکين بپوش و در صف اول نماز جماعت جايي دست و پا کن و جلوي مديرانت چنان دست به سينه خم شو كه زانوها دماغتو لمس كنند و کون ات هوا را نشانه!. و این خيال را از سرت بیرون کن که بين جماعتي زندگی می کنی که جواب منتقد را با دليل و مدرك مي دهند نه با زدن تهمت و افترا و تهديد و ارعاب!!! زهی خيال باطل !! تو اصلاً آدم بشو نيستي.هر چند فايده اين ريش چيه وقتی از يک کدوی پوک آويزان باشد آخر از خودت سئوال نکردی که اين پرسش ها و ايده هاي صد تا يک غاز که از آدمی همچون تو خيک بی شيره و کدوي بی مغز تراوش می کند را می خواهند چه کار !؟ اداره حساب و کتاب داره ! و هر كسي جای خودش قرار داره بی شعور!!؟ هنوز نفهمیدی که پشت یک آدم احمق ممکنه یک آدم احمق دیگه باشه!!؟ ساختار يک سازمان عينهو يک زنجير بهم پيوسته می مونه که به هرکجای اين زنجير تلنگري بزنی همه جای آن بصدا می آيد و واکنش نشان ميدهد ؟!. آخر گاگول !! حرف حسابت چيه ؟ چرا به همه مي پري ؟ چي كاره اي ؟ اگر حرف نزنی می میری ؟اين پنبه را از گوش ات در بيار و عينك خوش بيني را هم از روي چشم هاي باباقوريت بردار و اگر می خواهی عزیز شوی بگونه اي رفتار كن كه حماقت از سر و رويت ببارد آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه!!. آخر گاگول بی خرد !!تو ، در يك اداره دولتي در ايران كار مي كني با مشتي كارمندِ گنجشك روزي ! كه خصلت هاي كارمندي در وجودشان نهادينه شده است ؟!رفیق و رفاقت سرشان نمی شه و مردی و مردانگی سیری چنده . عمراً آدم بشوی!! با اين افکار تلخ خودم را به خانه رساندم و به گوشه اتاق خزيدم و اميدوار بودم با شيرينی استراحت و يک ليوان شربت آبليموی خنک ، تلخی و ترشی اين واقعه را قدری فراموش کنم .اما عجب اشتباهی کرده بودم و محاسباتم همچون هميشه غلط از آب در آمد . عيال پرخاش کنان همچون اجل معلق سر رسيد که کجايي ؟ پس چرا دير کردی ؟ مگر قرار نبود بريم برای عروسی نوه دختر دائي بابام لباس نو بخريم و اصلاً چرا گوشي تلفن ات خاموشه و چه مرگته ؟ چرا بغ کردی ؟ و ...بقدری بيمزگی کرد که فکر کردم داغ دل را از او بگيرم و تلافی همه را سر او بياورم . پس چشم ها را بستم و دهان را گشودم و آنچه بزبانم آمد گفتم و بجای لباس نو سرتا پايش را با خلعت دشنام و ناسزا آراستم و در نهايت گفتم :"به کله پدر سگ آنها و بگور بابای تو هر دو سگ برينه ".عيال اول قدری تعجب کرد و وقتی خشم و غضب مرا جدی ديد از ترس به ميان بچه ها پناه برد . من كه هميشه در خانه آدم مودب و صبوری بودم ، شده بودم يك پارچه گه و كثافت و دهانم پر از حرف هاي نا مطبوع و ناخوشايند . تا آخرين تير ترکشم را نثار خودشو و خويشانش کردم هی فحش دادم و هی داد کشيدم , سبک که شدم! از خانه زدم بيرون .شب ديروقت آمدم تا شايد همه خواب باشند و شرمنده نگاه زن و بچه ها نشوم تا روز بعد از خجالتشون در بيام . ولی اين ماهواره پدر سگ مگر ميگذارد که بچه ها سرساعت کپه مرگشان را بگذارند و بگيرند بخوابند . همه بيدار نشسته بودند و زل زده بودند به صفحه تلويزيون و چشمتان روز بد نبيند که ... و اگر مي خواهيد ببينيد کجای من می سوزد و جا دارد که بسوزد يا نه ؟ و چطور آتش گرفته بودم و تا چه اندازه حق با من بود . كمي صبر كنيد

  صد هزاران کيميا حق آفريد                   کيميايي همچو صبر آدم نديد .