سوزن و سوزمونی ها!!!!

روزی جوانی با تلاش بسيار و گذشتن از هفت خوان شرايط يک اداره دولتی به استخدام آن اداره در می آيد . در روز اول همينکه وارد حوزه کاری خود می شود روی میز کار خود سوزنی می یابد آن را برداشته و  در گوشه ای می نهد سالها مي گذرد روزی در جای آن سوزن جوالدوزی می بيند و آن را همان سوزن تصور می کند که در اثر خاصيت اداره به چنان رشدی رسيده است آن را برداشته و در جايي مناسب می گذارد تا زمان بازنشستگی فرا می رسد پس با شعف بسيار اسباب و اثاثيه خود را جمع کرده و همراه با آن ها جوالدوز را هم با خود به خانه می برد و برای روز حاجت در جايي می افکند . اما وقتی پس از چندی بسراغش می رود آن را بهمان باريکی سوزن می بيند الا آنکه سوراخش به اندازه سوراخ جوالدوز مانده است .

با بعضی هاشون تماس دارم و از بعضی دیگر هم گاه گاهی خبری می شنوم.اغلب اشان خیلی زود شدند همان سوزن با سوراخ جوالدوز و بعضی هاشون هنوز همان جوالدوز ماندند ولی کمی تراشیده تر و بیشترشان با این تصور که دیگران کورند و نمی بینندخالی بندی های همیشگی را به ناف شنونده می بندند؟! سیستم اداری ما تنبل پرور ! متملق زا ! حراف و پرگو ! زیرآب زن و سود جستن از هر راهی و برای هر کاری و ....سیستم اداریمان با استانداردهای جهانی بسیار فاصله دارد و تا احمق ها و نالایق ها سر کارند و فرمان می رانند این فاصله بیشتر و بیشتر می شود تا جایی که شاید روزی سوزن هایی با سوراخ جوالدوز به استخدام در آیند و سوزمونی ها فرمان برانند؟!.

رفعت کس نپسندند کسان جز بردار   (بخش 1 )

  زنگ زدند !!گوشي را كه بر داشتم آقايي بسيار مودب و خوش لحن پس از اينكه مطمئن شد خودم هستم ، گفت : فلان روز و فلان ساعت در دفترحراست خودت را بما بنما!! منم سر وقت رفتم . توی اداره حراست جلسه ای تشکيل شده بود و به حضور من نياز مبرم بود !؟از چند و چون آنچه در جلسه گذشت فعلاً می گذرم تا به وقت و زمان مناسب به شرح آن بپردازم كه خود داستاني است شيرين و شنيدني و عبرت آموز . پس از پايان جلسه خسته و کوفته از اداره زدم بيرون . از بس دلم از دست نارفيقان و همكاران پر مدعا گرفته بود كه ناخودآگاه مقداری فحش به آنها دادم و سپس به خودم پرداختم که خوب , فلان فلان شده آبت نبود نونت نبود اين گُه خوردن ها چی بود ؟ کاری نداشتی بکنی , می نشستی مثل بقيه همكاران مژه هاتو می کندی يا با بيضه هات بازی می کردی !! و فراغ بال از کار ناکرده باد شِکمتو هر جا ميخواستی خالی می کردی !!؟ اینترنت را انگشت می انداختی و آنگاه می نشستی پر سر و صدا غذاتو می خوردی و بلند بلند آروق ميزدي و از گل بالاتر هم نمي شنوفتي! نه اينکه در جلد يك منتقد احمق فرو بري و به رئيس و رؤسات بپری و مديريت آنها رو زير سئوال ببری !! آژان بيا منو بگير حکايت توست تا چشمت کور و دندت نرم بشه . کو تا آدم بشی بايد خيلی از اين غلط ها بکنی و از اين گُه ها بخوری تا آدم بشی و بفهمی دنيا چه خبره . بدبخت !! تو را چه به اين گه خوردن ها ، آنهم در اين دور و زمونه كه می گویند :پياز كيلويي 600 تومانه و شيشه نوشابه كميابه!؟ آخر الاغ چی فکر می کنی؟؟ هنوزم هم دير نشده ، برو ، ريشی بگذار و آب دماغتو با آستين جمع کن و لباس چرکين بپوش و در صف اول نماز جماعت جايي دست و پا کن و جلوي مديرانت چنان دست به سينه خم شو كه زانوها دماغتو لمس كنند و کون ات هوا را نشانه!. و این خيال را از سرت بیرون کن که بين جماعتي زندگی می کنی که جواب منتقد را با دليل و مدرك مي دهند نه با زدن تهمت و افترا و تهديد و ارعاب!!! زهی خيال باطل !! تو اصلاً آدم بشو نيستي.هر چند فايده اين ريش چيه وقتی از يک کدوی پوک آويزان باشد آخر از خودت سئوال نکردی که اين پرسش ها و ايده هاي صد تا يک غاز که از آدمی همچون تو خيک بی شيره و کدوي بی مغز تراوش می کند را می خواهند چه کار !؟ اداره حساب و کتاب داره ! و هر كسي جای خودش قرار داره بی شعور!!؟ هنوز نفهمیدی که پشت یک آدم احمق ممکنه یک آدم احمق دیگه باشه!!؟ ساختار يک سازمان عينهو يک زنجير بهم پيوسته می مونه که به هرکجای اين زنجير تلنگري بزنی همه جای آن بصدا می آيد و واکنش نشان ميدهد ؟!. آخر گاگول !! حرف حسابت چيه ؟ چرا به همه مي پري ؟ چي كاره اي ؟ اگر حرف نزنی می میری ؟اين پنبه را از گوش ات در بيار و عينك خوش بيني را هم از روي چشم هاي باباقوريت بردار و اگر می خواهی عزیز شوی بگونه اي رفتار كن كه حماقت از سر و رويت ببارد آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه!!. آخر گاگول بی خرد !!تو ، در يك اداره دولتي در ايران كار مي كني با مشتي كارمندِ گنجشك روزي ! كه خصلت هاي كارمندي در وجودشان نهادينه شده است ؟!رفیق و رفاقت سرشان نمی شه و مردی و مردانگی سیری چنده . عمراً آدم بشوی!! با اين افکار تلخ خودم را به خانه رساندم و به گوشه اتاق خزيدم و اميدوار بودم با شيرينی استراحت و يک ليوان شربت آبليموی خنک ، تلخی و ترشی اين واقعه را قدری فراموش کنم .اما عجب اشتباهی کرده بودم و محاسباتم همچون هميشه غلط از آب در آمد . عيال پرخاش کنان همچون اجل معلق سر رسيد که کجايي ؟ پس چرا دير کردی ؟ مگر قرار نبود بريم برای عروسی نوه دختر دائي بابام لباس نو بخريم و اصلاً چرا گوشي تلفن ات خاموشه و چه مرگته ؟ چرا بغ کردی ؟ و ...بقدری بيمزگی کرد که فکر کردم داغ دل را از او بگيرم و تلافی همه را سر او بياورم . پس چشم ها را بستم و دهان را گشودم و آنچه بزبانم آمد گفتم و بجای لباس نو سرتا پايش را با خلعت دشنام و ناسزا آراستم و در نهايت گفتم :"به کله پدر سگ آنها و بگور بابای تو هر دو سگ برينه ".عيال اول قدری تعجب کرد و وقتی خشم و غضب مرا جدی ديد از ترس به ميان بچه ها پناه برد . من كه هميشه در خانه آدم مودب و صبوری بودم ، شده بودم يك پارچه گه و كثافت و دهانم پر از حرف هاي نا مطبوع و ناخوشايند . تا آخرين تير ترکشم را نثار خودشو و خويشانش کردم هی فحش دادم و هی داد کشيدم , سبک که شدم! از خانه زدم بيرون .شب ديروقت آمدم تا شايد همه خواب باشند و شرمنده نگاه زن و بچه ها نشوم تا روز بعد از خجالتشون در بيام . ولی اين ماهواره پدر سگ مگر ميگذارد که بچه ها سرساعت کپه مرگشان را بگذارند و بگيرند بخوابند . همه بيدار نشسته بودند و زل زده بودند به صفحه تلويزيون و چشمتان روز بد نبيند که ... و اگر مي خواهيد ببينيد کجای من می سوزد و جا دارد که بسوزد يا نه ؟ و چطور آتش گرفته بودم و تا چه اندازه حق با من بود . كمي صبر كنيد

  صد هزاران کيميا حق آفريد                   کيميايي همچو صبر آدم نديد .

 

فرودگاه انگشت میانی

لقمان حكيم گفته كه " اگر پلنگي براستي باش تا جانوران بدانند كه با كه سر و كار دارند اما اگر درازگوش باشي و پوست پلنگ بر خود بپوشي پوستت را بدتر از آن مي كنند كه خر واقعي باشي .

در يكي از روزهاي پاياني تابستان گرم تهران روستازاده اي پاك نهاد از تبار اصفهاني هاي خوش ذوق طرحي نوع و بديع معرفي و با لهجه ي شيرين آنرا با طمطراق هر چه بيشتردر جمع بيان نمودند در نگاه اول مي شد در آن ردپايي از گرما را بر ملاج طراح احساس كرد و با توجه بيشتر مي توانستي تاثيرات مخرب ماهواره بالاخص كانال هاي مبتذل ايراني آن را نيزبر كليات آن مشاهده نمود . اين روستازاده فخيم كه آدمی است در خانه باز , سهل القبول , پاکيزه اخلاق , مجلس آرا , سخندان , زنده دل , عشرت طلب , خوش صحبت و خوشگذران و خوش بر و رو كه گاهی آدمي مي شود چنان که مثل او کسی نيست و گاهی چنان مي نمايد که مانند او کسی نباشد . اين انسان شريف با پذيرش مسئوليت خطير رياست يك اداره فكسني و استراتژيك بتازگي متوجه شده اند كه انگشت مياني دست تاثير مقبول و انكارناپذيري بر افزايش توانايي جنسي مردان ايفا مي كند به شرطي كه در زمان مناسب در جاي خاصي نهاده شود !؟. اين مدير لايق و مدبر همچون ديگرهمقطارانش كه مكشوفات و ابداعاتشان زبانزد خاص و عام است و طبق طبق مي برند تا شبكه هاي ارتباطي و تماسی خود را بيمه نمايند ! با ابداع جديدش ميرود جايي در بين سرها درآورد و زبده خاص و عام گردد چونكه اجراي طرح جديدش ممكن است در كوتاه مدت منجر به جرح مقطعي و در طولاني مدت منجر به تغيير وضعيت و جنسيت گردد!! . چاه را چه زيان ،كون دلو دريده مي شود .

لذا به تمامي همفكران و علاقمندان ریاست و مدیریت در جامعه اداری و از پسرخاله ها و بادنجان دورقاپچي هاي اطراف و اكناف گرفته تا ساده لوحان خاموش!(کسانی که گوش اشان باز و مغزشان كات كرده است.) و راحت طلب كه زندگي را تنها در پركردن شكم و تقويت قوه باء ديده اند و كلكسيوني از داروها و طرح هاي گوناگون را باخود حمل و در جلسات كارشناسي به بحث مي گذارند و ساعت هاي پرفراغت اين روزهاي پر از راكد ! اداري را با اينترنت پرسرعت صرف ديدن عكس هاي برهنه پري پيكران و سيمين تنان و دانلود ويديوهايي كه هزارتوهاي بورخس ! ببخشيد !! هزارتوهاي آميزشي را با كلوزاپ هايي كه انواع كنده كشي ها و زيرِ سينه زدن ها و در خاك خواباندن ها و انواع و اقسام فيتيله پيچ كردن ها را چنان بعينه نمايش مي دهند و بزرگ نمایی میکنند كه چشم نود ساله ها را هم مي تركاند ، مي گذرانند وساعت ها مي نشينند و چشم مي درانند و فرصت هاي طلايي را می سوزانند! هشدار میدهم که بهوش باشند و بخود آیند و بدانند که آن ممه را لولو برد و درب آن دكان تخته شد و از اين به بعد به قباله كسي پست رياست هيچ اداره اي را نمي چسبانند مگر آنكه طراح زبده و قابلي باشد و از تبار قبیله بنی هندل!!! .

جهان را اگر اصفهانی نبود      جهان آفرين را جهانی نبود

فلهذا !!طرح های خود را چه نازک باشد و چه کلفت و چه همه پسند باشد و چه خودپسند !!ده ها و ده ها بار به ناف همكاران ببندید و در بوق و كرنا كنيد و بدهید جار بزنند و به سر هر کچلی بمالید چنانكه گويي ازخمره كشف الساعه بيرون كشيده اید . و البته مراقب باشید که ناغافل نکنید کاری و نزنيد حرفي كه اسباب روسیاهی و مضحکه خاص و عام شوید هر چند درخت مقل نه خرما میدهد نه شفتالو !!؟؟ 

در حق سر تراش اين بازار           سخن راست بنده مي گويم

ميكند پوست از سر همكار          سخن پوست كنده مي گويم

 

بسیار آشنا !!

تن ام از نفرت و رنج می لرزد

يادداشت شاملو بر فيلم "آشوويتس"

ديشب به سينما رفتم؛ برای ديدن فيلم آشوويتس. وسالهای دراز است که من با سماجتی آميخته به نفرت و وحشت، هر آنچه را که از جنايت فاشيسم سخن بگويد می بينم و می خوانم ، تماشا می کنم وگرد می آورم. از مجلدات فراموش نمی کنم (آلبوم عکس هايی از جنايات آلماني ها در اردوگاههای مرگ که هر سال در لهستان تجديد چاپ می شود)،تا آلبوم نقاشی های اسرای اين بازداشتگاهها، تا خاطرات کسانی چون کريستناژی وولسکايا وکتاب فوق العاده روبر مرل،مرگ کسب و کار من است! وآلبوم نقاشی هايی از فاجعه گتوی ورشو، سنگ ها فرياد می کشند! وبسياری چيزهای خوف انگيز ديگر....

در فيلم آشوويتس بسياری چيزها بود که پيش از آن هم خوانده بودم اما صحنه ای از آن سخت برايم تازگی داشت؛ صحنه ای که چقدر هم خوب ساخته شده بود.

هنگامی که گروهی تازه از اسيران به بازداشتگاه رسيدند،فرمانده آنان را به خط می کند وفرمان می دهد: جهود ها وکشيش ها يک قدم به پيش.

جهودها وکشيش ها از صف خارج می شوند وفرمانده دستور می دهد که صف ديگری ببندند. آن وقت خطاب به ديگران فرياد می زند: کتک شان بزنيد! اين ها را بزنيد!جنگ را اينها راه انداخته اند!

يک لحظه ترديد وآنگاه گروهی از پست ترين حيوانات دوپا،گروهی ازهمانها که به قول نيما "ازبيم تيغ راهزنان تيز می کنند" از صف باقی ماندگان بيرون می آيند،به سوی کشيش ها وجهودها حمله می برند وآنان را به مشت ولگد می گيرند. اين صحنه ای زنده از فيلم بود.

اما در همين هنگام که اين ماجرا بر پرده سينما می گذشت،ناگهان از جای جای سينما،از ميان تماشاچيان فيلم، قاه قاه خنده های ريشخندآميز برخاست. عده ای "انسان"از مشاهده صحنه کتک خوردن جهودان وکشيشان به خنده افتاده بودند. شايد اگر قاه قاه خنده اين"مردم شرافتمند" نبود، من هرگز به عمق درد ونفرتی که در اين صحنه متجسم شده بود پی نمی بردم. زن ام با خشم وتنفر گفت"آنها همينها هستند!"

و من با خودم گفتم"بله همين ها هستند. آنها که تفنگ به دست می گيرند وجوخه اعدام تشکيل می دهند؛ آنها که برای لقمه نانی به جاسوسی وخبر چينی تن در می دهند؛آنها که جلاد وقصاب هم نوعان خود می شوند، وآنها که برای يک جيره نان بيشتر،خون  پدران و برادران شان را می ريزند. بله، همين ها هستند." اما حتی اگر مشاهده صحنه هايی از اين نوع نيز، که رذالت ها و فجايع وپستی هايشان را اينچنين آينه وار در برابر چشمانشان قرار می دهد تنها وتنها وسيله نشاط و لذت شان را فراهم آورد وسر مويی در دل شان اثر نکند، ديگر چه چيز خواهد توانست انسانيت را به آنان بياموزد وسرشان را در برابر ننگ اعمال هم نوع شان به زير افکند؟

هنوز تن ام از نفرت ورنج می لرزد!

مجله خوشه شماره 3 سال 1347

هيچ وقت بيش از زمانيکه سر و کارمان با احمق است احتياج به هوش زياد نداريم .

دو سه روزي بود كه رئيس مجبور شده بود با استفاده از  مزاياي حكم ماموريت اداري خانواده را در سفري به شمال همراهي كند تا هم تنها نباشند و تن آب نديده اش را هم ناچاراً در شورآب دريا بغلتاند و بيمه يكساله كند تا سفري دوباره دست دهد و فرصت استحمام حاصل شود و اينكه :

رموز سر تراش اصفهان را           چه داند آنكه اشتر مي چراند

در اين مدت كه نبود كه اگر بود هم هيچ فرقي نمي كرد و چرخ اداره به همت مضاعف و مستمر بر و بچ مي چرخيد و مي چرخد . اما در اين حيص و بيص يگانه آشناي فرصت طلب اداره همچون زعفرجنی انگار بو برده باشد که اداره صاحاب نداره و لابدبي در و پيكر تر شده است !! پس به بهانه هاي جديدي كه براي همه ناآشنا و غريب مي نمود هم ديرتر از معمول خود را به اداره مي رساند و هم اينكه زودتر از همه وقت حب جيم را مي خورد و از اداره خود را بيرون مي انداخت . آخرين روز تعطيلات اجباري رئيس به سرآمده بود و در اثناي آخرين خروج آقاي يگانه از اداره بود كه يكي گفت : "وقتي رئيس نيست واقعاً "يگانه" تنبل ترين فرد اداره است ؟!"

ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس                 چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 ما برای بوسیدن خاك سر قله ها                  چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم

                                                                خون دلها خورده ایم

 ما برای آنكه ایران         خانه خوبان شود          رنج دوران برده ایم

                                                                رنج دوران برده ایم

 ما برای بوئیدن بوی گل نسترن                       چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 ما برای نوشیدن شورابه های كویر                  چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 ما برای خواندن این قصه عشق به خاك            خون دلها خورده ایم

                                                                 خون دلها خورده ایم

 ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك               رنج دوران برده ایم

                                                                رنج دوران برده ایم

شعر (زنده یاد نادر ابراهیمی) خواننده (زنده یاد محمد نوری) 

ماجراي اولين تماس با تلفن همراه

  مارتين کوپر سال 1973 جهان را متحول کرد در حالي که خود از آن چه روي خواهد داد خبر نداشت. وي به همراه تيمش در شرکت موتورولا توانست تنها ابزاري که به گونه اي زندگي نوجوانان و تاجران حرفه اي را به يکديگر شبيه سازد را ابداع کند، ابزاري به نام تلفن همراه.اين ابزار ابعادي برابر يک آجر داشت و به مدت يک دهه به فروش تجاري نرسيد اما به محض اينکه کوپر ابداع خود را در پياده روهاي نيوريورک به نمايش گذاشت همه چيز تغيير کرد.ايده فناوري تلفن همراه در آن زمان توسط رقيب موتورولا يعني شرکت AT&T ارائه شده بود و لابراتوار "بل" سيستمي را ارائه کرده بود که به کاربران اجازه مي داد تماسهاي تلفني خود را در حالي که بر روي خط باقي مي مانند از تلفني به تلفن ديگر انتقال دهند. اما AT&T تمرکز خود را بر روي تلفن داخل خودروها قرار داده بود.کوپر مي خواست افراد اين آزادي را داشته باشند تا از داخل خودروي خود تماس تلفني برقرار کنند و از اين رو وي به همراه شرکت موتورولا پروژه اي را براي خلق ابزاري قابل حمل آغاز کرد.موتورولا به مدت سه ماه مشغول ساخت نمونه اي آزمايشي از ابزار مکالمه اي قابل حمل بود و کوپر در سال 1973 آن را به نمايش گذاشت. اولين تلفن همراه تجاري اين شرکت با نام تجاري DynaTAC در حدود 10 سال بعد به فروش رسيد.کوپر که اکنون 81 سال سن دارد، بنيانگذار شرکت ArrayComm به شمار مي رود. شرکتي که هدفش بهبود شبکه تلفنهاي همراه، آنتنهاي هوشمند و ارتباطات بي سيم است. همچنين وي به همراه همسرش مخترعان Jitterbug گوشي تلفن همراهي که کار با آن براي سالمندان تسهيل شده است نيز به شمار مي رود.مارتين کوپر آنچه اکنون به عنوان اولين تماس تلفن همراه مشهور است را در سال 1973 انجام داد. وي در گفتگو با سي ان ان به سئوالاتي درباره واکنشش برابر ابزاري که منجر به تغيير چهره ارتباطات به شکلي که ما آن را مي شناسيم شده است، پاسخ داده است:

جو فناوري در سال 1973 چگونه بود و چه چيز ايده ساخت تلفن همراه و رقابت با AT&T را در شما به وجود آورد؟

مارتين کوپر: در آن زمان خبري از مدارهاي درهم پيچيده بزرگ نبود. رايانه اي در کار نبود، تلويزيونهاي مدار بسته وجود نداشتند، هيچکس نمايشگرهاي LCD را به خواب هم نمي ديد؛ نمي توانم تمامي چيزهايي که در سال 1973 وجود نداشتند را نام ببرم. اما ما که براي سالها و سالها مشغول ساختن تلفنهاي داخل خودروها بوديم فکر کرديم اکنون زماني مناسب براي ارتباطات شخصي است زيرا انسانها به صورت طبيعي متحرک هستند.براي صد سال نياز انسانها براي صحبت کردن با تلفن به چسبيدن آنها به ميز کار يا تلفنهاي خانگي شان همراه بود و حال ما مي خواستيم آنها را در خودروهايشان حبس کنيم؟ اصلا ايده خوبي نبود.از اين رو تصميم گرفتيم در برابر AT&T بايستيم. در سال 1973 تصميم گرفتيم رونمايي خيره کننده اي را اجرا کنيم و من نيز بهترين راه را انتخاب کردم تا تلفن همراهي بسازم و از فردي بخواهم مکالمه با اولين تلفن شخصي همراه را تجربه کند و اين روند پيدايش و تکامل تلفن همراهي بود که ما ساختيم.

چه زماني اين اولين تماس تلفني شخصي را برقرار کرديد؟ با چه کسي تماس گرفتيد؟
فکر مي کردم همه جواب اين سئوال را مي دانند! اولين تماس تلفني عمومي در خيابانهاي نيويورک انجام گرفت و با "جوئل. اس. انگل" مدير برنامه تلفنهاي همراه AT&T تماس گرفته شد. من با او تماس گرفتم و گفتم: "جوئل، من از يک تلفن همراه با تو تماس مي گيرم، از يک تلفن همراه واقعي، از يک تلفن همراه دستي و قابل حمل واقعي!"دقيقا به ياد ندارم او چه پاسخي داد اما واقعا براي چند لحظه سکوت کرد. غرور از موفقيتم به اندازه اي بود که او دندانهايش را به هم مي ساييد. او بسيار مودب بود و تماس را با احترام خاتمه داد. زماني که دوباره از وي درباره اين رويداد پرسيده شد وي پاسخ داد هيچ خاطره اي از آن لحظه به ياد ندارد.
 واکنش ها به تلفن همراه چه بود؟ آيا مردم درباره آن به عنوان ابزاري غير واقعي، غير ممکن يا غير ضروري فکر مي کردند؟

خوب، مردم در برابر اين ابزار شگفت زده شده بودند. اين وراي تصورات بود که بيش از نيمي از مردم جهان بتوانند تلفن همراه داشته باشند. اما مردم از اينکه مي ديدند مي توان اين دستگاه را به گوش چسباند، راه رفت و با تلفن با اين و آن تماس گرفت مطلقا بهت زده شده بودند.به ياد دارم که در آن زمان حتي تلفن بي سيم نيز نبود. ما در سال 1973 کنفرانس مطبوعاتي برگزار کرديم و من تلفن همراه را به خانم خبرنگار جواني دادم و به او گفتم با فردي تماس بگيرد. او گفت: "مي توانم با مادرم در استراليا تماس بگيرم؟"

و من گفتم: "البته که مي شود" و او تماس گرفت.

آن زن پس از تماس تلفني کاملا متعجب شده بود. او نمي توانست تصور کند چگونه اين ابزار کوچک توانسته است نيمي از جهان را دور بزند و مستقيما تماس وي را با مادرش برقرار کند. نيويورکي هاي ريزبين نيز با دهان باز در آنجا ايستاده بودند.پذيرش اين دستگاه جديد کاملا شگفت آور بود. ما دومين نمايش را در اوايل دهه 1980 و زماني اجرا مي کرديم که رئيس شرکت ما در واشنگتن بود. او دستگاه جديد را به"جورج بوش" پدر نشان داد و وي نيز به شدت تحت تاثير آن قرار گرفت. او گفته بود: "خوب من بايد اين را به "ران" نشان دهم." و مي دانيد که پس از آن وي تلفن را به "رونالد ريگان" نشان داد. "ريگان" با ديدن تلفن گفته بود: "چه چيز مانع مي شود ما از اين تلفن نداشته باشيم؟"

اين تلفن همراه چه شکلي داشت؟ قيمت آن چقدر بود و چه کسي آن را مي خريد؟
تلفن ارتفاعي در حدود 25 تا 27 سانتيمتر داشت و ضخامت آن در حدود 4.5 سانتيمتر و عرض آن در حدود 10 سانتيمتر بود. وزن آن نيز در حدود 1.13 کيلوگرم بود.

قيمت آن چند بود؟

اگر درباره آن فکر کنيد مي بينيد که آن تلفن همراه محصولي تجاري نبود و اگر مي خواستيد يکي از آنها را بسازيد بايد ميليونها دلار خرج مي کرديد. زماني که ما محصول تجاري اين تلفن را ساختيم 10 سال از ارائه نمونه اوليه آن گذشته بود. ما فروش آن را تا اکتبر 1983 آغاز نکرديم و در آن زمان نيز قيمت تلفنهاي همراه ما سه هزار و 900 دلار بود. مثل اينکه امروز تلفن همراهي 10 هزار دلاري بخريد.

اين پول خيلي زيادي است. چه کسي اين تلفن ها را مي خريد؟

خوب نمي توانم بگويم افراد زيادي آن را مي خريدند. در واقع تعداد آنها بسيار کم بود. در ابتدا خريداران تنها افراد ثروتمند و يا افرادي بودند که هميشه در حرکت و رفت و آمد بودند. افرادي مانند دارندگان آژانسهاي املاک و پزشکان که به دليل استفاده از پيجرها بيشتر به تکنولوژي خو گرفته بودند، مشتريان اوليه اين تلفن همراه بودند.تلفن هاي همراه تا هفت يا هشت سال پس از آن به موضوعي کاملا جدي تبديل نشد همه فکر مي کنند تلفنهاي همراه هميشه بوده اند و هميشه محبوبيت داشته اند اما در واقع از سال 1990 سالي که تا قبل از آن تنها کمتر از يک ميليون تلفن همراه در سرتاسر جهان وجود داشت انفجار واقعي آغاز شد.
آيا تصورش را مي کرديد زماني برسد که همه يک تلفن همراه داشته باشند؟
خوب ما مي دانستيم که روزي همه يک تلفن همراه خواهند داشت اما تصور اينکه چنين اتفاقي در طول زندگي من رخ دهد کمي مشکل بود... و حالا ما تقريبا پنج ميليارد تلفن همراه در سرتاسر جهان داريم...واي خداي من!

نمك بر زخم پاشيدن!!!

...مي گويند آدمها دو مشكل اساسي دارند یکی با خودشان و یکی هم با ديگران (يعني فقط همين دوتا مشكل را دارند كه اساسي است و بقيه غير اساسي است !) اول اينكه از كجا بايد شروع كنند را نمي دانند و دوم اينكه كجا بايد توقف كنند را نمي شناسند اين دو مشكل در گروه ها و دسته ها و تيم ها و هر جاي و مكاني كه جمعي از اين مخلوقات دو پا جمع میشوند تا كار واحدي را به انجام برسانند و به هدف خاص و مشترکی دست يابند ملموس تر مي شوند . از اين گروه ها مي توان به خيل كارمندان شاغل در ادارات دولتي اشاره کرد . در خيل جماعت كارمندان محترم دولت  (صفتي كه دلالان بالاخص قسطي فروشان راسته بازار بنجل فروش به اين جماعت مستخدم چسبانده اند) هستندآدم هايي با اينگونه صفات از مجموع صفات نكوهيده آدميت كه هزار و يك مشكل لاينحل ايجاد مي كنند هم برای خودشان و هم برای ديگران ، البته در خصوص انجام فعاليت هاي عمومي نه در بخش هاي خصوصي اشان !اينگونه آدم ها همچون قورباغه هايي مي مانند كه خيال ميكنند بلبل هستند و خوش آواز و بجز همسرايان و هم نشينان اين فقره از آدميان که رحمت خدا بر آن ها باد!! هستند كساني هم كه با شنيدن اين صداها به وجد مي آيند و خودآگاه یا ناخودآگاه بحرکت در می آورند این مفلوکان خوش آواز را . همين كسانندكه آب به آسياب آن ها مي ريزند و مشوقاني مي شوند براي تازه وارد ها و نوباوگان محترم و محترمه .در خيل این مستخدمين محترم كه بدبختانه روز بروز بر گروهشان افزوده می شود و بجای از نفس افتادگان و پر قورقوری ترینشان که خود را پیش از موعد بازنشسته مي كنندبطور محترمانه !!جایگزین می شوند که ادارات دولتی بدون این دسته از جماعت کمیتش لنگ می زند و چرخش نمی چرخد!! و يالالعجب که خيل فزاينده همین قورباغه ها را مي بيني فعال و سرزنده در بخش هاي خصوصي و يا خودماني كه عنرعنر مي جهند و فارغ البال قورقور ميكنند و از روابط ناصواب خود با سردمداران بهره وافر می برند در این وادی نابسامان مناقصه ها و مزایده ها و...حرام خوری های مشروع و...و هدر دادن بیت المال و...و زیاده خواهی ها و... بگذریم که همه جا را لجنزار مي بيني پر از قورباغه .

سال ها گويد خدا آن نان خواه     همچو خر مصحف کشد از بهر کاه

خدا براي هيچ كس نياره !

در سال هاي پيري كالايي كه بيش از هر چيز ديگر داريد خاطره است و اين خاطره ها هرچند گاه بدليلي مثل ماهي هايي كه از آب به بالا مي پرند بندهاي خود را از آرشيو بسته خاطرات مي گشايند و مدتي در بخش آگاه ذهن به شنا مي پردازند و دوباره به بايگاني خاطره ها برمي گردند . بسياري از آن ها رنگ و رو رفته اند و جزنيات شان فراموش شده است  اما بسياري هستند كه مي درخشند و جذابيت دارند و شما از شناي آن ها در ذهن تان لبخندي مي زنيد و مي گوئيد : يادش بخير .

اما بعضي ديگر كه تلنگر كوچكي به غم هاي تان مي زنند تكرارشان را دوست نداريد و با خود مي گوئيد : خدا براي هيچ كس نياره ! .از جمله خاطرات شيرين دوران گذشته مي توان به قصه ها و حكايت هاي پر مغز و شيريني اشاره كرد كه از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها به يادها مانده است و هر از گاهي با نمود عيني آنها در گوشه و كنار شهر و يا تاريك و روشن زواياي زندگي كاري اتان به بخش آگاه ذهنتان شنا مي كنند و لبخندي شيرين یا تلخ بر لب هايتان مي نشانند ! .حكاياتي كه هيچ شباهتي با قصه هاي بي بي گوزكي كه ساده انگاران امروزي عمرشان را به پاي نقل آن ها مي گذرانند ندارند و... بگذريم . از تمامي قصه هاي تاثيرگذار قديمي كه ننجون ها براي بچه ها و بچهِ بچه هاي بهانه گيرشان نقل مي كردند تا آن ها را سر براه آورند قصه علي بونه گير بود . قصه اي كه با توجه به افزايش بي رويه تعداد بهانه گيرها در همه سطوح جوامع بالاخص شهري لازم است از بايگاني اذهان پيران خردمندمان خارج و براي زدودن جامعه از بهانه گير های بی منطق به اشكال مختلف بيان شود .

یکی بود یکی نبود. یک روزگاری تو یه شهری، جوان پول ‌و پله‌داری بود به اسم علی. این علی راه کار را به خیال خودش یاد گرفته بود: هر زنی به‌اش می‌دادند از فردای شب زفاف بنا می‌کرد ازش عیب و ایراد و بهانه گرفتن و روز دوم و سوم اگر خود زنه کارد به استخوانش نمی‌رسید و نمی‌گفت مهرم حلال جانم آزاد، خود علی آستین بالا می‌زد و بیچاره را طلاق به کون می‌فرستاد خانه باباش و می‌رفت دنبال زن بعدی؛ تا عاقبت کارش به جایی رسید که مردم اسمش را گذاشتند علی بونه‌گیر و دیگر هیچ‌کس حاضر نشد به‌اش زن بدهد.

 توی آن شهر یک دختری هم بود به اسم فاطمه، که او را هم بس که چموش و آتشپاره بود فاطمه ارّه (فاطمه ارقه) می‌گفتند و تنابنده‌یی ازعزب‌اوغلی‌های شهر جرأت نمی‌کرد برای گرفتنش پا پیش بگذارد. وقتی این فاطمه ارّه شنید این علی بونه‌گیر بی زن مانده و اهل شهر هم قسم شده‌اند اگر هم وزن دخترشان هم طلا و جواهر بدهد به دامادی قبولش نکنند به کس و کار خودش گفت: _اگه علی آقا منو قبول کنه حاضرم کنیزش بشم.

دورش را گرفتند که: اوّلندش واسه یه دختر عیبه که برای مرد پیغوم بده که بیا منو بگیر. دوّمن: مگه به سرت زده دختر؟ این مردو به‌اش میگن علی بونه‌گیر. دخترها رو می‌بره گل شونو می‌چینه، سر دو روز که دلشو زدن هزار جور ایراد ازشون می‌گیره طلاق‌شون می‌ده بیوه‌شون می‌کنه می‌ندازه‌تشون تو کوچه!

 فاطمه گفت: الاوبِلا، همینه که گفتم. اگه علی آقا منو بپسنده منتّ‌شم می‌کشم!

 خبر که به گوش علی بونه‌گیر رسید نیشش تا بناگوش باز شد و فوری کس وکارش را فرستاد خواستگاری و تو دلش گفت: «دخترۀ ارقۀ آتیش‌پاره لابد خیال کرده می‌تونه منو از رو ببره. باشه، بگرد تا بگردیم! بلایی به روزگارت بیارم که نقال‌های قهوه خانه‌ها تا قیامت نقلش را برا مردم بگن»!

خلاصه، خواستگارها رفتند بله‌بران کردند قول‌وقرارها را گذاشتند و روز عروسی رسید. فاطمه را که بردند حمام عروسی، سرِ حنابندان به ینگه گفت دست و پایش را آن جور که خودش می‌گوید نگار کند. باقی کارهای توی حمامش را هم گفت خودش به سلیقه خودش انجام می‌دهد. تو خانه هم به کارهای بزک و دوزکش نگذاشت دیگران دخالت کنند و  - چه دردسر بدهم؟ - بعدازظهر عروس و داماد را عقد کردند دهل و سرنا زدند، شب هم بعد از رفتن ولیمه خورها فاطمه و علی را دست به دست دادند کردند تو حجله. فاطمه مثل دخترهای خجالتی با دست حنانگاریش چادر نمازش را جوری نگه داشته بود که فقط یک تاق ابروش دیده می‌شد و چشمش را هم دوخته بود به گل قالی. علی که تصمیم گرفته بود از همان توی حجله دماغ فاطمه را بسوزاند نگاهش که به انگشتان حنائی و ابروی وسمه‌یی و چشم سرمه کشیدۀ او افتاد دادش درآمد که: - این دیگه چه بازیه؟ کی به تو گفت من چشم و ابروی سورمه و وسمه‌یی و سرانگشت حنا کرده دوست دارم؟

 فاطمه با یک حرکت چادرش را با دست دیگرش گرفت کشید آن ور، آن یکی چشم و ابروش را بیرون انداخت و با هزار ناز و غمزه گفت: - اوا، آقا علی جون، من که سلیقۀ شما رو نمی‌دونستم. حالا که حنا و سورمه و وسمه دوست ندارین امشبه رو از این ور نگام کنین که ساده گذاشتم، تا بعد!

 علی که تیر اولش به سنگ خورده بود آمد به بوسه بازی مشغول بشود چشمش افتاد به سرخاب لپّ فاطمه، با نفرت گفت: - ای وای! این کثافتا چیه به لپّات مالیدی؟

 فاطمه فوری آن طرف صورتش را آورد پیش و باز به طنازی درآمد که: -  خدا بکشه‌تم آقا علی جون! نمی‌دونستم شمام مث من از این انتربازی‌ها خوشتون نمیاد! اما واسه احتیاط این ور صورت‌مو ساده گذاشتم که اگه بزک دوزک دوست نداشتین شب به این خوشی اسباب دلخوری تون نشم!

 علی که این بار هم یخش نگرفته بود چادر فاطمه را که یک ور نشسته بود از سرش برداشت که او را به رختخواب ببرد، به دیدن گیسوی بلند و بافتۀ فاطمه دوباره بهانه گیرش آمد که: - این دم خر دیگه چیه که به خودت آویزون کردی؟ حیف طرّه نیست؟

 باز فاطمه با هزار عشوه و دلبری گفت: -  یه شب هزار شب نیست آقا علی جونم. عوضش این ور سرمو به دلخواه شما درست کردم، فردا اون ورشم طرّه می‌کنم.

 علی باز از رو رفت اما تو دلش گفت: «اَروا بابات این دفعه دیگه فکر نمی‌کنم در رو گیر بیاری!» - فتیله چراغ را کشید پایین و فاطمه را کشید به... و همچنین که کار از... به دست بازی رسید ناگهان او را پس زد که: - دلم آشوب شد! یعنی تو خونه شما یه زن فهمیده به هم نمی‌رسید که به تو بگه با این همه پشم و پیله به رختخواب زفاف نمی‌رن؟

 فاطمه که این بار عشوه را از حد گذرانده بود با دندان های کلید شده و صدای عشوه گرانه گفت: - بلاتون به جونم آقا علی شاه، فقط نصف‌شو بی‌دوا گذاشتم که بفهمم میل دلتون چیه. یک امشبو به اون ورش بسازین و به دلتون بد نیارین، که هر کاری چاره‌یی داره!

 باری آقا علی که آن شب دیگر دستش از هر بهانه‌یی کوتاه شده بود به وظایف دامادیش قیام کرد و صبح علی‌الطلوع از خانه زد بیرون. فاطمه هم زودی پا شد ریخت و روز خودش را به همان صورتی که دیشب از زبان علی بیرون کشیده بود درآورد و با همان شگردی که شب عروسی به کار زده بود مشغول کارهای خانه شد: مثلاً پلو که برای ناهار پخت نصفش را عدس زد نصفش را ساده گذاشت. نصف حیاط و اتاق را جارو کرد نصفش را نه. نصف حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در خانه را بست یک لنگه اش را باز گذاشت و... این جوری‌ها.

 ظهر علی آمد خانه از همان دم در صداش را انداخت به سرش که: - شاید من می‌خواستم که خانه‌ام درش بسته باشد؟

 فاطمه از ته مطبخ گفت: - اَخمتو بگردم آقا علی جونم! نصفش که بسته‌س؛ حالا که همشو بسته می‌خوای روی چشمم. همشو می‌بندم!

 گفت: - شاید می‌خواستم واز واز باشه؟

 گفت:  - درد و بلات بخوره تو سر فاطمه! نصفش که وازه؛ حالا اگر همشو واز می‌خوای خودم وازش می‌کنم. تا منو داری غصه نداشته باش!

 علی وارد حیاط شد دید حیاط مثل دسته گل جارو و آب‌پاشی شده؛ غیظش درآمد که: - شاید دلم می‌خواس خونه غرق کثافت باشه؟

فاطمه از دم مطبخ گفت: - دارمت علی جونم! دسّ کم نصف حیاط همون جوره که دلت می‌خواد. بابت اون قسمتشم به چشم؛ چند روز که جاروش نکنم همون گندی می‌شه که بود.

گفت: - شاید می‌خواسّم مث دسّه گل ترتمیز و پاکیزه باشه؟

گفت: - الهی قربون اون اداهای شیرینت برم. پس همون جا وایسا و صفا کن!

 چی سرتان را درد بیارم بی‌خود؟ - علی بونه‌گیر هر ایرادی که گرفت جواب فاطمه همین جورها حاضر آماده بود. یک هفته دو هفته و یک ماه دو ماهی گذشت، یک روز دید که نه، دیگر دارد بالا می‌آورد، چون همه جا تو شهر حرف او بود و هر جا می‌رفت به ریشش می‌خندیدند که فاطمه ارّه خوب توانسته پالان را رو گردۀ علی بونه‌گیر محکم کند! خانه و زندگی را گذاشت برای فاطمه، یک مشت جواهر از وزن سبک و از قیمت سنگین برای خودش برداشت و از آن شهر گذاشت رفت که رفت

نوروز، يکي از نشانه‌هاي مليت ماست

دکتر «پرويز ناتل خانلري» اين مقاله‌ي زيبا، دلنشين و در عين‌حال کوتاه را نزديک به نيم‌قرن پيش نگاشته‌است که امروز نيز همچنان زيبا و دلنشين و به‌ انديشه ‌وادارنده ‌است.

                                                                        ***

              آمد بهار خرم و آورد خرمي           وز فرّ نوبهار شد آراسته زمين

نوروز اگر چه روز نو سال است، روز کهنه‌ي قرنهاست. پيري فرتوت است که سالي يک بار جامه‌ي جواني مي‌پوشد تا به شکرانه‌ي آن که روزگاري چنين دراز بسر برده و با اين همه دَم‌سردي زمانه تاب آورده‌است، چند روزي شادي کند. از اينجاست که شکوه پيران و نشاط جوانان در اوست.

پير نوروز يادها در سر دارد. از آن کرانه‌ي زمان مي‌آيد، از آنجا که نشانش پيدا نيست. در اين راه دراز رنج ها ديده و تلخي ها چشيده‌است. اما هنوز شاد و اميدوار است. جامه‌‌هاي رنگا‌رنگ پوشيده‌است، اما از آن همه، يک رنگ بيشتر آشکار نيست و آن رنگ ايران است.

در باره‌ي خلق و خوي ايراني سخن بسيار گفته‌اند. هر ملتي عيب‌هايي دارد. در حق ايرانيان مي‌گويند که قومي خوپذيرند. هر روز به مقتضاي زمانه، به رنگي درمي‌آيند.با زمانه نمي‌ستيزند، بلکه مي‌سازند. رسم و آيين هر بيگانه‌اي را مي‌پذيرند و شيوه‌ي ديرين خود را زود فراموش مي کنند. بعضي از نويسندگان اين را هنري دانسته‌اند و راز بقاي ايران را در آن جسته‌اند. من نمي‌دانم که اين صفت عيب است يا هنر است، اما در قبول اين نسبت ترديد و تأملي دارم.

از روزي که پدران ما به اين سرزمين آمدند و نام خانواده و نژاد خود را به آن دادند، گويي سرنوشتي تلخ و دشوار براي ايشان مقرر شده بود. تقدير چنان بود که اين قوم، نگهبان فروغ ايزدي، يعني دانش و فرهنگ باشد. ميان جهان روشني که فرهنگ و تمدن در آن پرورش مي‌يافت و عالم تيرگي که در آن کين و ستيز مي‌روييد، سّدي شود و نيروي يزدان را از گزند اهريمن نگهدارد.

پدران ما از همان آغاز کار، وظيفه‌ي سترگ خود را دريافتند. زردشت از ميان گروه برخاست و مأموريت قوم ايراني را درست و روشن معين کرد، فرمود که بايد به ياري يزدان، با اهريمن بجنگند تا آنگاه که آن دشمن بدکنش از پادرآيد .

ايراني بار گران اين امانت را به‌دوش کشيد. پيکاري بزرگ بود. فرّ کيان، فرّ مزدا آفريد. آن فرّ نيرومند ستوده‌ي ناگرفتني را به او سپرده بودند؛ فرّي که اهريمن مي‌کوشيد تا بر آن دست بيابد.

 گاهي فرستاده‌ي اهريمن دليري مي‌کرد و پيش مي‌تاخت تا فرّ را بربايد. اما خود را با پهلوان روبه‌رو مي‌يافت و غريو دليرانه‌ي او به گوشش مي‌رسيد. اهريمن گامي واپس مي‌نهاد. پهلوان دلير و سهمگين بود.گاهي پهلوان پيش مي‌خراميد و مي‌انديشيد که ديگر فرّ از آن اوست. آنگاه اهريمن شبيخون مي‌آورد و نعره‌ي او در دشت مي‌پيچيد. پهلوان درنگ مي‌کرد. اهريمن سهمگين بود.

در اين پيکار، روزگارها گذشت و داستان اين زد و خورد، افسانه شد و بر زبانها روان گشت، اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان، سالخورده شد، فرتوت شد، نيروي تنش سستي گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهريمن از نهيب او بيمناک است. هنوز پهلوان، دلير و سهمناک است. اين همان پهلوان است که هر سال جامه‌ي رنگ‌رنگ نوروز مي‌پوشد وبه ياد روزگار جواني شادي مي‌کند.

اگر بر ما ايرانيان در اين روزگار عيبي بايد گرفت، اين است که تاريخ خود را درست نمي‌شناسيم و در باره‌ي آن چه بر ما گذشته‌است، هر چه را که ديگران گفته‌اند و مي‌گويند، طوطي‌وار تکرار مي‌کنيم.اروپاييان از قول يونانيان مي‌گويند که ايران، پس از حمله‌ي اسکندر، يک‌سره رنگ آداب يوناني گرفت و از جمله‌ي نشانه‌‌هاي اين امر، آنکه مورخي بيگانه نوشته‌است که در دربار اشکاني نمايش‌هايي به زبان يوناني مي‌دادند. اين درست مانند آن است که بگوييم ايرانيان امروزه، يک‌باره مليت خود را فراموش کرده‌اند، زيرا که در بعضي مهمانخانه‌ها مطربان و آوازه‌خوانهاي فرنگي به زبان ايتاليايي و اسپانيايي مطربي مي‌کنند.

کمتر ملتي را در جهان مي‌توان يافت که عمري چنين دراز بسر‌آورده و با حوادثي چنين بزرگ روبه‌رو شده و تغييراتي چنين عظيم در زندگيش روي داده باشد و پيوسته در همه حال، خود را به ياد داشته باشد و دمي از گذشته و حال و آينده‌ي خويش، غافل نشود.مسلمان شدن ايرانيان به ظاهر پيوند ايشان را با گذشته‌ي دراز و پر‌افتخارشان بريد. همه چيز در اين کشور ديگرگون شد و به رنگ دين و آيين نو درآمد. هرچه نشانه و يادگار گذشته بود، در آتش سوخت و بر باد رفت. اما ياد روزگار پيشين مانند سمندر از ميان آن خاکستر برخاست و در هواي ايران پرواز کرد.

بيش از آنچه ايرانيان رنگ بيگانه گرفتند، بيگانگان ايراني شدند. جامه‌ي ايراني پوشيدند، آيين ايراني پذيرفتند، جشن هاي ايران را برپا داشتند و پيش خداي ايران زانوي ادب بر زمين زدند.از بزرگاني مانند «فردوسي» بگذريم که گويي رستخيز روان ايران دريک‌تن بود. ديگران که به ظاهر جوش و جنبشي نشان نمي‌دادند، همه در دل، زير خاکستر بي‌اعتنايي اخگري از عشق ايران داشتند.

«نظامي» مسلمان که ايران باستان را، آتش‌پرست و آيين ايشان را ناپسند مي‌داند، آنجا که داستان عدالت «هرمز ساساني» را مي‌سرايد، بي‌اختيار حسرت و درد خود را نسبت به تاريخ گذشته ي ايران بيان مي‌کند و مي گويد:

       جهان زآتش‌پرستي شد چنان گرم      که بادا زين مسلماني ترا شرم

«حافظ» که عارف است و مي‌کوشد نسبت به کشمکش‌ها و کين‌توزي‌ها بي‌طرف و بي‌اعتنا باشد و از روي تجاهل مي‌گويد:

         ما قصه‌ي سکندر و دارا نخوانده‌ايم   از ما بجز حکايت مهر و وفا مپرس

باز نمي‌تواند تأثير داستان‌هاي باستاني را از خاطر بزدايد؛ هنوز کين «سياوش» را فراموش نکرده‌است و به هر مناسبتي از آن ياد مي‌آورد و مي‌گويد:

  شاه ترکان سخن مدعيان مي‌شنود   شرمي از مظلمه‌ي خون سياوشش باد

 کدام ملت ديگر را مي‌شناسيم که به گذشته‌ي خود، به تاريخ باستان خود، به آيين و آداب گذشته‌ي خود بيش از اين پايبند و وفادار باشد؟ اين جشن نوروز که دو سه هزار سال است با همه‌ي آداب و رسوم در اين سرزمين باقي و برقرار است، مگر نشاني از ثبات و پايداري ايرانيان در نگهداشتن آيين ملي خود نيست؟

نوروز، يکي از نشانه‌هاي مليت ماست. نوروز، يکي از روزهاي تجلي روح ايراني است، نوروز، برهان اين دعوي است که ايران، با همه‌ي سالخوردگي هنوز جوان و نيرومند است.

در اين روز بايد دعا کنيم. همان دعا که سه‌هزار سال پيش از اين، زردشت کرد:

«منش بد، شکست بيابد.
منش نيک، پيروز شود.
دروغ، شکست بيابد.
راستي بر آن پيروز شود.
خرداد و مرداد بر هر دو پيروز شوند.
بر گرسنگي و تشنگي.
اهريمن بدکنش ناتوان شود.
و رو به گريز نهد».

و نوروز بر شما فرخنده و خرم و خجسته باشد!

 ***

    نقل از: مجله‌ي «سخن»، دور هفتم، سال 1336، شماره‌ي دوازدهم