غير فهم و جان كه در گاو و خرست          آدمي را عقل و جاني ديگرست

يکی از روزهایی كه بالاجبار براي انجام گشت به يكي از مسيرها اعزام شده بودم موردي پيش آمد كه در گزارش هاي معمول قابل درج نبود لذا بر آن شدم كه از دوست خودخواه ام گاگول بيخرد بخواهم شرح ماوقع را كه عبرت آموز مي نمود در وبلاگ خود بگنجاند .گاگول بيخرد هم پس از خواندن متن ، موافقت خود را مشروط به خلاصه تر شدن و موجز نمودن آن اعلام داشت .لذا بي مقدمه مي روم سر اصل مطلب . هنوز ساعتي از انجام گشت نگذشته بود و در حال گذر از مرز هوشياري به دنياي وهم و خيال بودم كه نظرم به دو دستگاه لودر زرد و گنده جلب شد كه در جاده طرف مقابل و در مجاورت مسير فيبرنوري مشغول عمليات بودند . ناخودآگاه چشم هايم گرد و صدايم كلفت شد و با تحکم به راننده دستور دادم كه بالفور گردِش كن و دوري بزن تا ببينم موضوع از چه قرار است .

بر خلاف انتظار و بدون توجه به حالت نگران من، راننده عزيز و گرامي با خيالی راحت و با طمانينه ماشين را به كناري كشيد و ترمز دستی را کشيد و گفت :" چون دوربرگرداني در اين نزديكي ها نیست پس اگر به سمت مقابل بپيچم بايد به ماموريت خود پايان بدهي و به مبداء برگرديم!." لاجرم از ماشين پياده شدم و به سمت پل روگذر عابر پياده ای كه در همان نزديكي علم شده بود سرعت گرفتم . البته فكر نكنيد كه قادر به عبور از عرض يك بلوار نيستم كه برعكس نظر شما بايد بعرضتان برسانم که با اين چالاكي كه در خود سراغ دارم و در هر حال صد متر را با دو به پايان مي رسانم عبور از عرض يك بلوار ساده ترين كاري است كه از عهده آن بر ميآيم ولي با اینکه سال هاست موانع بلند اداری را بدون نیاز به پرش ولی با جهش گذرانده ام و تشویقی های بسیاری را به پرونده خود سنجاق نموده ام ولی بايد اذعان دارم كه عبور از بلوك هاي سيماني رشيدي كه كيپ تا كيپ هم در وسط بلوار چيده اند كار من نيست كه آن هم ناشی از قوس موزوني ست !كه بعلت نشستن ساعت ها پای بازی سنگین و فکری مار و پله با رفقا در ستون فقرات من ايجاد شده است و مشاهده آن هم نياز به آنچنان دقتي نيست كه قوس مذکور را در ميانه كمر من بعينه می بینیدكه از سمت راست بدن به سمت چپ با زاويه ی حدود 37 درجه و يا کمی بيشتر تمايل پيدا كرده است و بارها از کسانی که از کنارم می گذرند شنيده ام که به هم می گويند "قوس اشو ببين " و هر و هر می خندند و می گذرند و مرا با این بهت که چی ام مگرخنده داره تنها می گذارند !. بهر حال به پله هاي پل روگذر عابر نرسيده بودم كه بازگشتم تا نسخه اي از صورتجلسه ي مكتوب و آماده را بردارم و كار را يكسره كنم و بعد از دادن هشدارها و تذكرات لازم صورتجلسه را نيز به امضاء برسانم تا ميخ را محكمتر كوبيده باشم . از پل گذشتم و برسرعت خود افزودم تا پيش از هر گونه عملي از فعاليت هاي لودرهای زرد جلوگيري كنم و خود را آماده كرده بودم تا با تبختر بر سرشان بكوبم كه اينجا چه مي كنيد ؟ چرا بيخود و بي جهت كار مي كنيد و زود متوقف كنيد كارتان را و ....كه با تعجب ديدم لودرهای زرد خاموش اند و رانندگان آن ها هم در حال خوردن چاي !

با هن و هن ناشي از دويدنم گفتم : اينجا چي كار مي كنيد ؟

گفتند : هيچ !

گفتم : به ما گزارش داده اند كه دو لودر زرد رنگ در اينجا مشغول حفاري هستند .

گفتند‌: كذب محض است ، ما هر روز میائیم اینجا و منتظر میمانیم تا كاري به ما رجوع شود !

احساس نشستن يک لايه عرق سرد را بر پيشاني خود احساس کردم و تنم هم به رعشه افتاد و فشاري كه به قوس موزون و خوش فرم ستون فقراتم وارد شده بود را با تير كشيدن ناخن انگشت كوچك پايم حس كردم و چیزی نمانده بود که زیر سنگینی تنه بیقواره ام پا سست کنم و زانو بزنم که ...تف به این شانس !!بخود آمدم و بر بخت بد لعنت فرستادم و از همانجا به راننده عزيز اشاره كردم دور بزند و در گزارش خود نگاريدم كه در حول و حوش پل روگذر عابر پياده دو دستگاه لودر زرد و گنده مشغول انجام عمليات در مجاورت مسير فيبرنوري بودند كه تذكرات لازم داده شد و... در اين لحظه راننده محترم هم كه بالفور دستور را اطاعت كرده بود جلوي پايم ترمزي گرفت و با خنده گفت : جناب مهندس بپر بالا !!.